🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
چرخه شکار
👻 داستان ترسناک

چرخه شکار

📖 1 قسمت
👁️ 16 بازدید
🔖 1 ذخیره
4.7 (7 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

(( چرخه شکار ))

سارا سعی میکرد کور کورانه دستش را به ساعت کنار تختش برساند تا صدای زنگش را قطع کند .
در سر جایش تکانی خورد خمیازه ای کشید و دستش را روی صورتش کشید بلند شد .
به دست شویی رفت و صورتش را با آبی ولرم شست چند دقیقه‌ای به آینه و چهره خسته و شلخته اش خیره شده بود نفسی عمیق کشید ، به آشپزخانه رفت و قهوه ای تلخ درست کرد . لباس هایش را پوشید و فنجان قهوه اش را برداشت .
درب را باز کرد و وارد راه رو اپرتمان شد مثل همیشه همسایه واحد روبه رو صدای موزیک را تا جایی که امکان داشت بلند کرده بود .
پله ها را به آرامی بالا رفت رسید به اپارتمان گروهی از کبوتر ها که روی بام نشسته بودند پرواز کردند و رفتند سارا به لبه پشت بام رفت و فنجانش را مینوشید و اسمان را نگاه میکرد .
چند دقیقه ای ایستاده بود ....در حال فکر کردن درباره زندگی تکراری و نکبت بارش بود و پیش خودش میگفت ممکن است از این خراب تر شود . ....صدایی جیغ توجه اش را به کوچه پایین جلب کرد مردی هراسان با یک کلاه قرمز رنگ را دید که چیزی شبیه چاقو در دستش دارد ...کمی جلو تر پاهای انسانی را میدید خونین و زخمی بود بیجان ....دستش لرزید فنجانش افتاد...مرد خیلی سریع برگشت فنجان شکسته را دید ...به بالا نگاه کرد ..دوباره نگاهی به جسد انداخت ماتش برده بود .
فریاد زد ...صبر کن ..فرار نکن .
سارا خیلی سریع چرخید و فرار کرد گام های بلند و سریع بر میداشت پله هارا سریع طی میکرد به راه رو رسید جیب هایش را میگشت ....وای نه ....خدای من .....چه اتفاقی داره میفته ...اون منو دید ....کلید هام کجاست ...سارا کلید هارا جا گذاشته بود ...در قفل بود ...صدای ناهنجار موزیک همسایه استرسش را بیشتر کرده بود ضربان قلبش با ریتم موزیک یکی شده بود فریاد میزد و کمک می‌خواست درب را میکوبید ولی جوابی دریافت نمیکرد ..صدای پا را شنید که از راه پله ها بالا می اید سایه مرد را دید ...یواش یواش عقب عقب رفت سرعتش را بیشتر کرد و خود را به آسانسور رساند ..ترسیده بود ...میلرزید ..مرد به راه رو رسید ...سارا را دید ...وایسا کاری بهت ندارم ....سارا همانطور که میلرزید دکمه های طبقات را فشار میداد ...مرد شروع به دویدن کرد درب بسته شد و به پایین رفت مرد به درب بسته آسانسور برخورد کرد از خشم فریاد زد و لگدی نثار آسانسور کرد سریع دوید و از راه پله ها پایین میرفت ..
سارا در آسانسور تلاش میکرد با گوشیش تماسی برقرار کند ولی انتن نبود ...در باز شد به هم کف رسیده بود به طرف در خروج رفت ...مرد تنه ای محکم به سارا زد ...گوشیش افتاد ...سریع دوید و وارد کوچه های تنگ و پیچ در پیچ شد ... کوچه‌های غریب که تا به حال ان هارا ندیده بود ...مرد همانطور که میدوید فریاد میزد وایسا.... لطفا ....کاری بهت ندارم ....بزار توضیح بدم ...لعنتی ..اههههههه ..مرد غرش میکرد ..گویی گرگی در حال دنبال کردن شکارش است ....سارا خود را به خیابان رساند خود را به مردم در حال تردد میچسباند و التماس میکرد ولی پاسخی دریافت نمیکرد انگار کسی اورا نمیدید فقط مثل گراز های کور راه میرفتند ...خود را به ان ور خیابان رساند ..مرد دنبالش رفت ...دوباره وارد کوچه های پیچ در پیچ شد ..به بنبست رسید ...دیگر نمیتوانس فرار کند ...به در دیوار چنگ می انداخت شبیه بچه گربه ای شده بود که توی کنج دیوار گیر افتاده بود ....پشت یک سطل زباله بزرگ قایم شد دستش رای روی دهانش گذاشته بود و نفس نفس میزد ....خدای من ....وای ...چیکار کنم ....
مرد خود را به بن بست رساند ...به ارامی حرف میزد .... لطفاً بیا بیرون ...باید حرف بزنیم...شاید بشه درستش کرد ...خواهش میکنم ...نترس ..نمیدونم بار چندمه اومدم توی این کوچه لعنتی ...باید تمومش کنم ...مرد فریاد میزد و به سطل های زباله لگد میزد ...مو های سارا را دید گامی بلند برداشت و موهایش را کشید روی زمین انداختش روی شکمش نشست ...گوش کن ....خواهش میکنم...گوش کن ...باید تمومش کنیم ....سخت ترش نکن ....
سارا دست و پا میزد دست مرد را گاز گرفت و از زیر دست و پایش فرار کرد ...مرد کمی عقب رفت چاقو را از جیب کتش بیرون اورد ...حمله ور شد ...در گیر شدند سارا چاقو را چرخاند و چاقو را در شکم مرد فرو برد چشمان مرد سیاهی رفت ....نه نه ...نه ...سارا چاقو رو بیرون کشید ...و بی وقفه ضربه میزد ...کاملا خونین شده بود ...جیغی از دیوانگی و جنون کشید ...کمی عقب تر رفت ...صدایی شنید سریع برگشت پایین اپارتمان پشت سرش یک فنجان شکسته دید ..بالا را نگاه کرد ...مردی با کلاه قرمز دید ...دوباره به جسد نگاه کرد ....باورش نمیشد ..دوباره به بالا نگاه کرد ...مرد بالای اپرتمان همانطور در چشم سارا خیره شده بود ترسیده بود ...سارا باورش نمیشد ...او همان بود ...هردو یکی بودند ..احساس میکرد دیوانه شده ...فریاد زد ..صبر کن ...فرار نکن ..

پایان (( کلاغ ))

ابوالفضل دهقان

نویسنده
سلام من کلاغ هستم .
و قصد دارم در اینده ای نه چندان دور یک رمان بنویسم و منتشر کنم .
1
داستان
17
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 3

س
سپیده شمع گستر
2026/05/19 - 19:15
عالی بود
س
سمیرا
2026/05/20 - 07:12
داستان باحالی بود ❤
ا
امیر
2026/05/21 - 16:21
داستان خوبی بود منتظر داستان های بیشتری هستیم