🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
جغد
👻 داستان ترسناک

جغد

📖 1 قسمت
👁️ 19 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.8 (12 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول


جغد
همه توی ساختمان به او می‌گفتند جغد.
نه به‌خاطر صدا، نه به‌خاطر شومی—فقط چون همیشه بیدار بود.شیفت شبِ نگهبانی مجتمع با «مریم» بود.از یازده شب تا شش صبح.
زمانی که آدم‌ها می‌خوابند و ساختمان، چهره‌ی واقعی‌اش را نشان می‌دهد.مریم عادت داشت ببیند، نه اینکه قضاوت کند.می‌دید کدام واحدها دیر خاموش می‌شوند.
می‌دید چه کسانی تنها برمی‌گردند.می‌دید دعواها چطور آرام و بی‌صدا پشت درها تمام می‌شوند.و هیچ‌وقت چیزی نمی‌گفت.
جغدها حرف نمی‌زنند. فقط شاهدند....
شب اولِ عجیب
ساعت ۲:۴۰ بود که دوربینِ راهروی طبقه‌ی سوم قطع شد.
اتفاق خاصی نبود؛ ساختمان قدیمی بود.اما دوربین دوباره وصل شد . مریم تصویر را نگاه میکرد . درِ واحد ۳۱۲ آرام باز می‌شد.
نه با ضربه،نه با عجله—انگار کسی از داخل، در را هل می‌داد…
اما کسی دیده نمی‌شد..
مریم طبق عادت، رفت بالا.
راهرو بوی فلز می‌داد.بوی خونِ تازه.در نیمه‌باز بود.
از داخل، صدای ضعیف کشیده‌شدن چیزی روی زمین می‌آمد.
نه فریاد.نه درخواست کمک.راهرو خالی بود.
اما درِ واحد ۳۱۲ نیمه‌باز بود.او مکث کرد.
یادش آمد زنِ آن واحد—«الهام»—چند هفته‌ای بود که تنها زندگی می‌کرد.شوهرش رفته بود.صدای بحث‌شان را مریم بارها شنیده بود.
آرام گفت:
«خانم؟ حالتون خوبه؟»
جوابی نیامد.
او داخل نرفت.
پشت در ایستاد.
و برای چند ثانیه، حس کرد کسی از داخل، نگاهش می‌کند.
قانون نانوشته‌ی خودش بود: داخل نرو.
برگشت پایین.در گزارش شبانه نوشت:
«واحد ۳۱۲—در نیمه‌باز، پیگیری نشد.»

صبح
ساعت هفت، پلیس آمد.الهام،روی زمین افتاده بود.ضربه‌ی شدید به سر.همسایه‌ها گفتند:
«دیشب صدایی نیومد… کسی چیزی نشنید.»
اما مریم شنیده بود.صدای کشیده‌شدن چیزی روی زمین.
ساعت دقیقش را هم یادش بود.
۲:۴۱.
اما چیزی نگفت.بعد از آن ، از آن شب، نگاه‌ها عوض شد.
همسایه‌ها وقتی مریم را می‌دیدند، آرام‌تر حرف می‌زدند.
بعضی‌ها می‌پرسیدند:
«دیشب چیزی ندیدی؟»
و او همیشه می‌گفت:
«نه.»
ولی شب‌ها، ساختمان شلوغ‌تر از قبل به نظر می‌رسید.
واحد ۲۰۶:
مردی که هر شب دیر می‌آمد،
و همیشه قبل از ورود به خانه، چند ثانیه به دوربین نگاه می‌کرد.
واحد ۴۰۱:
دختری که ساعت‌ها روی پله می‌نشست و گریه می‌کرد.
مریم همه را می‌دید.
و همه می‌دانستند که او فقط نگهبان است.

شب دوم
ساعت ۳:۱۰
صدای دعوا از واحد ۲۰۶ آمد.بلند نبود.اما خفه و خطرناک بود.مریم بالا رفت .
صدا دیگر خیلی آرام بود.زمزمه‌ای بریده،
بعد صدای افتادن چیزی سنگین.
وقتی دوباره سکوت برقرار شد رفت طبقه پایین و به دوربین نگاه کرد .
دوربین راهرو کرد واحد ۲۰۶ را نشان می‌داد ، بیرون آمد و چند بار به در نگاه می‌کند و بعد چراغ را خاموش می‌کند.
خاموشی کامل.
مریم بی‌سیم را برداشت.
دستش لرزید.
صدایی می آمد—
خیلی آهسته .
و دیگر هیچ.
مریم بی‌سیم را پایین گذاشت.
به خودش گفت:
«دعواست. خصوصی‌ست.»
چند دقیقه بعدهم ،
همه‌چیز ساکت شد.

صبح
زنِ واحد ۲۰۶ با شکستگی شدید دست به بیمارستان منتقل شد.
باز هم مریم چیزی نگفت. به نظرش فقط باید کارش را انجام میداد ، بهتر بود فضولی نمی‌کرد . داخل واحد ها هر اتفاقی که می افتاد به او مربوط نبود .
یک شب، مردِ طبقه‌ی چهارم موقع رد شدن گفت:
«می‌دونی چرا بهت می‌گن جغد؟
چون همیشه بیداری…
اما هیچ‌وقت واکنش نشون نمی‌دی.»
مریم لبخند نزد.
آن شب خوابش نبرد.
برای اولین بار، دوربین‌ها را نگاه کرد.
نه برای گزارش—
برای خودش.
و دید:
در بیشتر شب‌هایی که اتفاقی افتاده،
او تنها کسی بوده که بیدار بوده.
پس از آن طبق عادت داشت گزارش‌ها را جمع کرد که متوجه چیزی شد.
دفترچه‌ی شیفت‌ها.
صفحه‌ها را عقب‌تر زد.
ماه‌های قبل.
اسم خودش…
تقریباً پای تمام شیفت‌هایی بود که بعدشان حادثه‌ای رخ داده بود.
نه همه.
اما بیشترشان.
کنار بعضی تاریخ‌ها، با خودکار قرمز، علامت خورده بود.
نه به خط او.
کنار تاریخ مرگ الهام نوشته شده بود:
«دید، ولی وارد نشد.»
گلوی مریم خشک شد.
صفحه‌ی بعد.
کنار حادثه‌ی واحد ۲۰۶:
«شنید، ولی بیسیم نزد.»
دستش لرزید.
آخرین صفحه‌ی دفترچه، خالی بود—
شاید او جغدی بود که باید آواز حق سر میداد درست مثل مرغ حق ...
مریم سرش را بلند کرد.
در مانیتور دوربین‌ها،
تصویر راه‌پله‌ی طبقه‌ی چهارم
برای یک ثانیه
قطع شد.
و دوباره آمد.
اما این بار،
کسی پایین پله‌ها نشسته بود.
دختری که هنوز نیامده بود.
مریم آرام گفت:
« نوبت منه…»
و از پشت میز بلند شد.

شب آخر
ساعت ۲:۳۷
صدای آرامی از راه‌پله آمد.گریه.
مریم ایستاد.
نفس عمیق کشید.صدای الهام توی سرش پیچید.صدای زن واحد ۲۰۶.صدای همه‌ی آن‌هایی که دیده بود.
این بار راه افتاد.در راه‌پله،دختر واحد ۴۰۱ نشسته بود.
صورتش کبود.چشم‌هایش خالی.
پشت سرش، مردی ایستاده بود.
مریم گفت:
«تمومش کن.»
مرد برگشت.
با تعجب گفت:
«تو کی هستی؟»
مریم جواب داد:
«من جغدم.
من همیشه بیدارم.»
پلیس آمد.
این بار گزارش کامل نوشته شد.
چند هفته بعد
ساختمان آرام‌تر شد.
چراغ‌ها زودتر خاموش می‌شدند.
لقب مریم عوض نشد.
هنوز جغد صدایش می‌کردند.
اما این بار،
وقتی کسی می‌پرسید:
«چیزی دیدی؟»
او می‌گفت:
«آره.و دیگه ساکت نمی‌مونم.»
و برای اولین بار،
شب‌ها
ساختمان
کمتر ترسناک بود.

زهرا شجاعی

نویسنده
نویسنده داستان های جنایی و مرموز
شما می‌توانید داستان ها را به زبان روسی و انگلیسی در سایت آمازون دنبال کنید .
https://www.amazon.co.uk/dp/B0FK8CBQWH/ref=mp_s_a_1_1?crid=1G6OMORWJLK36&dib=eyJ2IjoiMSJ9.xUL8zu-I_CyRPeREKSAtSQ.b-bHR4EdPNI4TYuRdeEegMuS26QnoWSMDMe261xMqaM&dib_tag=se&keywords=case+no+917&qid=1753754726&sprefix=aps207&sr=8-1
1
داستان
24
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 2

ک
کامران
2026/05/15 - 06:24
چه ساختمون ترسناکی من خودم جرئت نمیکنم برم دعوا میشه تو راهرو 😅
ش
شیلا
2026/05/15 - 18:22
خیلی عالی بود