🌐
پرونده قتل اما اور (Emma Orr) – ۱۸۹۷
👻 داستان ترسناک

پرونده قتل اما اور (Emma Orr) – ۱۸۹۷

📖 1 قسمت
👁️ 28 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.4 (5 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

«وحشی‌ترین قتل تاریخ منطقه واترلو»

بخش اول: قتل عام در مزرعه
۹ اوت ۱۸۹۷، نورث دامفریس، انتاریو، کانادا
صبح روز دوشنبه بود. اما اور، زن ۳۷ ساله مزرعه‌دار، مثل همیشه ساعت ۶ بیدار شد و رفت تا پنج تا گاوشان را بدوشد. شوهرش تونی اور، ساعت ۷ صبح پسر ۹ ساله‌شان نورمن را برداشت و رفت تا یک خوک را به مزرعه پسرعمویش برساند، حدود ۴ کیلومتر آن‌طرف‌تر.
توی خونه موندن:
جیم الیسون، پسر ۱۷ ساله که کارگر مزرعه بود و با خانواده اور زندگی می‌کرد
مگی، دختر ۱۰ ساله اور که مریض بود و توی رختخواب موند
بلا، دختر ۱۴ ماهه که توی گهواره بود
شوهر اما قبل از رفتن به جیم گفت: «برو دو تا از گاوها رو برای جورج باری، همسایه، ببر. حدود نیم ساعت راهه.»
حالا خونه فقط با یه کارگر نوجوان و دو تا دختربچه کوچولو مونده بود.

بخش دوم: ناپدید شدن
ساعت ۱۰:۲۰ صبح
تونی اور برگشت خونه. جلوی در، جیم الیسون و مگی منتظرش بودن.
تونی پرسید: «اما کجاست؟»
و جیم خندید.
بله، خندید. بعد گفت: «پیداش نمی‌کنیم».
تونی اور اول فکر کرد شاید دوباره فرار کرده. اما دو سال پیش یه بار از خونه فرار کرده بود با یه کارگر مزرعه. تونی رفته بود نیاگارا فالز و پیداش کرده بود و برگردونده بود خونه.
ولی این دفعه، لباس‌هایش هنوز توی خونه بود. کیف پولش بود. حتی ساعت طلایی‌اش بود. فرار که معنی نداشت.
دو روز بعد، شوهرش توی باتلاق نزدیک مزرعه، جایی رو پیدا کرد که به نظر می‌رسید تازه دارن قبر می‌کنن. یه متر عمق داشت. ولی خالی بود.

بخش سوم: پیدا شدن جسد
۶ روز بعد از ناپدید شدن
جسد اما اور پیدا شد. توی یه قبر کم عمق، بین دو ردیف ذرت، فقط ۲۰ متر دورتر از خونش.
وضعیت جسد:
جمجمه‌ش خرد شده بود
توی سفت‌بند کرستش، گلوله گیر کرده بود
همون روز، تفنگ جیم الیسون توی انبار پیدا شد. با یه پوکه خرج شده توش.

بخش چهارم: صحنه جنایت زیر گرفته می‌شه
وقتی خبر پیچید، صدها نفر ریختن به مزرعه. مردم عادی، همسایه‌ها، کنجکاوها، خبرنگارها. همه اومدن تا ببینن.
چی شد؟ هر مدرکی که ممکن بود توی صحنه جرم باشه، توسط جمعیت نابود شد.
هیچ رد پایی، هیچ اثری از درگیری، هیچ چیز سالم نموند.
روزنامه گالت ریپورتر صفحات کامل به این خبر اختصاص داد، حتی جزئیات تکان‌دهنده از حال جسد بعد از ۶ روز موندن زیر آفتاب رو چاپ کرد.

بخش پنجم: دستگیری و بازجویی
پلیس اول دو نفر رو دستگیر کرد: جیم الیسون و یکی دیگه به اسم سیدنی تروولیان، کارگر سابق مزرعه که چند روز قبل از قتل با تونی اور دعوا کرده بود. ولی سیدنی چند روز بعد آزاد شد چون چندتا شاهد گفتن روز قتل سر کار بوده.
اما جیم الیسون موند.
بازجویی شروع شد. اما جیم قصه‌های ضد و نقیض می‌گفت:
اول گفت: «اما خودش تفنگ رو ازم گرفت و خواست بهش یاد بدم چطور شلیک کنه.»
بعد از دستگیری گفت: «با اما شرط بستم که می‌تونم یه سگ صحرایی رو بزنم.»
به یه همسایه گفته بود: «اما تفنگ رو برداشت، فکر کنم می‌خواست خودش رو بکشه.»
به پلیس گفت: «یه مرد با سبیل قرمز رو توی کوچه مزرعه دیدم روزی که اما ناپدید شد.»

بخش ششم: کارآگاه افسانه‌ای میاد
جان ویلسون موری، اولین کارآگاه جنایی انتاریو، سوار قطار شد و از تورنتو اومد. اونقدر معروف بود که بعداً شد الهام‌بخش سریال «پرونده‌های مورdoch».
موری و رئیس پلیس گالت، جان اجرن، ۵ ساعت جیم الیسون رو بدون وکیل بازجویی کردن.
نتیجه؟ اعتراف گرفتند.
بعداً قاضی دادگاه به پلیس بابت روش‌های «بسیار نامناسب» توبیخ کرد، ولی اجازه داد همون اعتراف به عنوان مدرک توی دادگاه استفاده بشه.

بخش هفتم: رسانه‌ها و افکار عمومی – حرف مردم
روزنامه‌ها چاپ شدن. تیترها فریاد می‌زدند:
«یکی از پرحاشیه‌ترین جنایت‌های تاریخ استان»
«جنایت به طرز شگفت‌آوری جسورانه»
«قتل کثیف یک زن مزرعه‌دار»
دومفریس ویکلی ریفورمر درباره جیم الیسون نوشت:
«سرش از بالا باریکه، از پایین پهن. اصلاً پشت سر ندارد. چنین سری در بسیاری از قاتلان دیده می‌شود.»
کارآگاه موری هم توصیف جیم رو اینطور نوشت:
«برای سنش خیلی هیکلی بود، تنومند، دست و پاهای بزرگ، بازوهای بلند و قوی، چشم‌های ناآرام و فراری»
ولی توی دادگاه مشخص شد که جیم قدش ۵ فوت و ۶ اینچ (۱۶۷ سانتی‌متر) و وزنش ۵۱ کیلوگرم بود. اما اور ۶۳ کیلو وزن داشت. یعنی جیم از مقتول کوچک‌تر و لاغرتر بود.
درباره اما چطور نوشتند؟
گالت ریپورتر: «زن خوش‌تیپی بود، سرزنده، ظاهراً بسیار مرتب، خوش‌پوش، به کلی زن جذابی. از بچه‌هاش خیلی خوشش می‌ومد.»
کارآگاه موری توی خاطراتش کمی روتر بود: «اما خوش‌تیپ بود، مورد توجه مردها، ولی یه شهرتی داشت… به بچه‌هاش مادری دوست‌داشتنی و مهربون بود. به شوهرش… می‌گن زن بی‌تفاوتی بود.»
ریفورمر هم محتاطانه نوشت: «درباره شخصیتش، لازم نیست اینجا بحث بشه.»
جیم الیسون رو «پسر کندذهن» توصیف کردند. وکیلش گفت: «نمی‌تونست بخونه و بنویسه.»

بخش هشتم: محاکمه
۲ دسامبر ۱۸۹۷، برلین (کیتچنر امروزی)
یک ساعت قبل از شروع دادگاه، سالن پر از تماشاگر بود.
مهم‌ترین مدرک: زمان.
چند تا همسایه گفتن حوالی ساعت ۸ صبح روز قتل، صدای شلیک شنیدند. جیم گفته بود: «من ساعت ۷:۳۰ رفتم و بعد از ۹ برگشتم و دیدم اما نیست.»
ولی چند تا شاهد گفتند جیم رو ساعت ۹ صبح دیدن که گاوها رو می‌بره سمت مزرعه باری. یعنی خیلی دیرتر از چیزی که خودش می‌گفت.
دادستان نتیجه گرفت: جیم وقت کافی داشته که:
۱. شلیک کنه
۲. با تبر به سر اما بزنه
۳. یه قبر سریع توی مزرعه ذرت بکنه
۴. جسد رو از انبار به مزرعه بکشه (۲۳ متر)
۵. دفنش کنه
۶. خودش رو تمیز کنه
۷. بعد بره گاوها رو به مزرعه همسایه برسونه.
وکیل جیم گفت: «هیچ اثری از خراش یا زخم روی بدن جیم نیست. هیچ اثری از درگیری توی خونه نیست. دادستان هیچ انگیزه‌ای ارائه نکرده.»
دادگاه ۳ ساعت رایزنی کرد.
حکم: مجرم. همراه با توصیه به تخفیف به خاطر سن کم.
قاضی ارشد ویلیام مریدیت گفت:
«مدارک کاملاً غیرمستقیم بودند. ممکن بود هیئت منصفه به نتیجه دیگری برسد، اما نمی‌تونم بگم بر اساس مدارک اشتباه کرده‌اند.»
وقتی قاضی حکم اعدام رو خوند، پدر جیم، الکساندر، جیغی کشید که توی دادگاه پیچید و تا وقتی پسرش رو از دادگاه بیرون می‌بردند، داشت اسمش رو صدا می‌زد و هق هق می‌کرد.

بخش نهم: اعتراف نهایی در زندان
جیم الیسون آخرین روزهای عمرش رو توی زندان واترلو کانتی گذراند. اونجا، با کمک یه کشیش، خوندن و نوشتن یاد گرفت (هرچند خیلی کم).
به جاناتان کوک، رئیس زندان، اعتراف کرد. اعتراف‌نامه در ۷ دسامبر ۱۸۹۷ امضا شد – فقط ۴ روز بعد از محاکمه.
متن اعتراف جیم الیسون به قتل اما اور (با حفظ املای قدیمی):
«هیچ پیشنهاد ناشایستی به خانم اور ندادم. مسئله شهوت نبود.
تصمیم گرفتم از شر اورها خلاص بشم به خاطر حرفایی که درباره من زدند و باهام کردند.
اون صبح عصبانی شدم چون نگذاشتند برم نیاگارا فالز.
بعد از صبحانه، تفنگم رو توی انبار چوب بست.
چند تا کار کردم. خانم اور داشت شیر می‌دوشید، حدود ۲۰ فوتی در انبار.
رفتم توی انبار و از داخل در به طرفش شلیک کردم.
از روی صندلی افتاد و دیگه تکون نخورد.
یه تبر نزدیکش بود. برداشتم و به سرش زدم.
چند روز قبل قبری توی باتلاق کندم بودم ولی خیلی دور بود.
با عجله، توی مزرعه ذرت یه قبر کندم و با دست، جسد رو به اونجا کشیدم و دفنش کردم.
تفنگ رو قایم کردم و بعد از برگشتن از مزرعه باری، رد پاها رو با چنگالی پاک کردم.
این حقیقته. خدا کمکم کنه.»

بخش دهم: اعدام و پایان ماجرا
جیم الیسون به دار آویخته شد. اولین کسی بود که در منطقه واترلو اعدام می‌شد.
روزنامه‌ها نوشتند: «جوانی ۱۷ ساله، آخرین روزهای عمرش رو یاد گرفت چطور حرف بزنه و بنویسه… اما برای خداحافظی.»
پرونده بسته شد.

بخش یازدهم: انعکاس در جامعه – حرف مردم
بعد از قتل، حرف مردم این بود:
کشاورز همسایه: «اون پسر همیشه یه جورایی عجیب بود. ساکت بود. زیاد حرف نمی‌زد. ولی هیچ وقت فکر نمی‌کردم بتونه همچین کاری بکنه.»
خانم کلارک، دوست اما: «همون شب قبل از مرگش پیش من بود. وقتی رفت، گفت: «خدا نگهدارت. نمی‌دونم دوباره کی می‌بینمت.» انگار می‌دونست…»
پسرعمه جیم که از دادگاه اومده بود بیرون: «اونا (پلیس) ۵ ساعت باهاش حرف زدن بدون اینکه من یا وکیلی کنارش باشم. چه اعترافی می‌خوای از یه پسر ۱۷ ساله بگیری وقتی ۵ ساعت توی یه اتاق باهاش حرف می‌زنی؟»
کارآگاه موری سال‌ها بعد:
«توی تمام دوران حرفه‌ایم، هرگز جنایتی به این وحشیگری و در عین حال سادگی ندیده بودم. یه پسر بچه، تفنگ، یه لحظه عصبانیت، و همه چیز تموم شد.»
روزنامه محلی بعد از اعدام:
«عدالت اجرا شد. اما هیچ کس برنده نشد. یه زن مرده، یه پسر مرده، و یه خانواده نابود شده.»

پایان پرونده
اما اور در قبرستان مونت ویو به خاک سپرده شد. روی سنگ قبرش نوشته: «همسر تونی اور، مادر مهربان.»
جیم الیسون در سن ۱۷ سالگی به دار آویخته شد، بدون اینکه حتی تا چند هفته قبل از مرگش بتواند کتابی بخواند یا نامه‌ای بنویسد.
و ماجرا همین بود. نه پیچیده بود، نه معمایی. فقط یه لحظه عصبانیت، یه تفنگ، یه تبر، و یه قبر توی مزرعه ذرت.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
7
داستان
117
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!