🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
رستوران سایه‌ها
👻 داستان ترسناک

رستوران سایه‌ها

📖 1 قسمت
👁️ 40 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (6 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

توهم

هر روز صبح ساعت شش و نیم از خواب بیدار می‌شدم. مثل یک ماشین برنامه‌ریزی شده. مسواک، صورت، یک فنجان چای پررنگ و بعد هم دویدن به سمت رستوران «آرامش». اسمش آرامش بود ولی آخرین جایی بود که می‌توانستی آرامش پیدا کنی.
من سارا هستم. بیست و هفت سالمه، شش ساله توی این رستوران کار می‌کنم. صبحانه‌های زودهنگام، ناهارهای شلوغ، شام های دیرهنگام... همه همین. روزها تکرار می‌شدند مثل نوار ضبط شده. مشتری‌های تکراری با صورت‌های تکراری و سفارش‌های تکراری.
تا آن روز.

اولین نشانه را یادم نیست کی فهمیدم. شاید وقتی بود که قاشق‌ها توی کشو جابه‌جا می‌شدند. یا وقتی که تلویزیون آشپزخانه خودبه‌خود روشن می‌شد و تصویر یک زن مسن را نشان می‌داد که توی یک رستوران قدیمی نشسته بود و گریه می‌کرد. من آن زن را نمی‌شناختم. صورتش برایم آشنا نبود.

اما بعداً فهمیدم که آن زن، من بودم.

سه هفته از وقتی که صاحب‌رستوران عوض شد می‌گذشت. آقای رضوی، صاحب قبلی، رستوران را فروخته بود به یک مرد با کت و شلوار مشکی که همیشه عینک دودی می‌زد حتی توی محیط بسته. اسمش را نمی‌دانستم. همه به او می‌گفتند «آقای مدیر». حرف نمی‌زد زیاد. فقط اشاره می‌کرد. انگار که کلمات را هدر دادن باشد.
من همان جا ماندم. مثل همیشه. شش صبح تا چهار بعدازظهر. گاهی بیشتر اگر شیفت شب کم می‌آوردند.
چهارشنبه شب بود. یازده شب. رستوران خلوت شده بود. فقط دو تا مشتری گوشه سالن نشسته بودند که چایشان را نخورده رها کرده بودند و رفته بودند. عجیب بود. معمولاً مشتری‌ها چایشان را که می‌خورند فنجان را ته ته می‌گذارند. اما این دو نفر، فقط یک جرعه خورده بودند و رفته بودند.
نزدیک شدم فنجان‌ها را بردارم.
داخل فنجان اولی، چای بود. ولی ته فنجان چیزی زیر چای بود. یک چیز سیاه. با احتیاط قاشق را زدم ته فنجان. از چای که بیرون آمد...
یک چشم بود.
یک چشم واقعی. مردمک آبی، سفیدی خون زده، نگاه‌میکرد به من. جیغ کشیدم. فنجان افتاد کف زمین و شکست. چشم لای تکه‌های سفالی چرخید و نگاهم کرد.
دویدم سمت آشپزخانه. محمد، آشپز بود، با تعجب نگاهم کرد. برایش تعریف کردم. با هم برگشتیم بیرون.
کف زمین تمیز بود. نه اثری از چشم بود، نه چای. تکه‌های فنجان هم نبودند. هیچی.
محمد گفت: «خسته‌ای سارا. برو خونه.»
حق با او بود. خسته بودم.
یک هفته بعد، اتفاق دوم افتاد.
ساعت هفت صبح، کلید زدم در رستوران را باز کنم. مثل همیشه تاریک بود. رفتم سمت کلید برق. قبل از اینکه دستم به کلید برسد، چراغ‌های سالن یکی یکی روشن شدند. بدون اینکه کسی کلید زده باشد.
ایستادم. گوش دادم. صدایی نبود. هیچ‌کس آنجا نبود.
انگار که چراغ‌ها خودشان می‌دانستند که من رسیده‌ام.
لرزیدم. نه از سرما. باد کولر خاموش بود. از چیزی دیگر.
چراغ آشپزخانه هم روشن شد. اجاق گاز شروع به وزوز کرد. هود خودبه‌خود کار افتاد.
رفتم داخل آشپزخانه. همه چیز سر جای خودش بود. فقط...
تخته گوشت وسط جزیره بود. هر روز من تخته گوشت را می‌گذارم کنار سینک. همیشه. اما امروز وسط جزیره بود. و روی تخته، یک چاقوی بزرگ بود. با خون. نه، شبیه خون بود. قرمز تیره و غلیظ.
دست زدم به تیغه چاقو. سرد نبود. گرم بود. تازه استفاده شده بود.
صاحب‌رستوران پشت سرم ظاهر شد. بدون اینکه صدای قدم‌هایش را بشنوم. همان کت و شلوار مشکی، همان عینک دودی. صبح هفت صبح، توی رستوران تاریک با عینک دودی.
گفت: «کاری نداشته باش سارا. فقط کارت رو بکن.»
صدایش مال خودش نبود. مال یک پیرمرد بود. خش دار و لرزان. اما دهانش که باز می‌شد، انگار صدا از جایی دیگر می‌آمد.
گفتم: «خوبم آقای مدیر.»
خندید. گوشه لبش. عینک دودی را کمی بالا زد. زیر عینک... نه چشم بود. هیچی. فقط یک جای خالی. سیاهی محض.
عینک را پس انداخت. برگشت و رفت طرف دفتر. من هنوز ایستاده بودم. نمی‌توانستم تکان بخورم.
تا ظهر، سه تا اتفاق دیگر افتاد.
اول: ساعت دوازده، زنگ زدن تلفن رستوران. گوشی را برداشتم. کسی حرف نمی‌زد. فقط صدای نفس‌های سنگین. و بعد یک نجوا: «کمکت می‌کنم سارا... کمکت می‌کنم بری بیرون...»
گفتم: «کی هستی؟»
خط قطع شد.

دوم: موقع سرو ناهار، یک خانم مسن با مانتوی گل‌گلی وارد شد. نشست سر میز شماره چهار. رفتم پیشش. گفت: «قبلاً هم اینجا بودم سارا جان. خیلی وقت پیش. وقتی تو هنوز به دنیا نیامده بودی.»
گفتم: «منو می‌شناسید؟»
خندید. دندان‌هایش سیاه بود. گفت: «این جای قشنگی نیست سارا. برو. قبل از اینکه دیر بشه.»

بلند شد و رفت. به سمتی که در نبود. رفت طرف دیوار. و از توی دیوار رد شد. درست مثل فیلم‌های ترسناک.
چشم‌هایم را مالیدم. دیوار همان دیوار بود. هیچ درگاهی نداشت.
سوم: ساعت چهار بعدازظهر، داشتم ظرف‌ها را می‌شستم. آب سرد بود. گرم نشد. دست کردم زیر شیر. آب لای انگشت‌هایم جاری شد. ولی انگار چیزی توی آب بود. یک چیز نرم. یک انگشت. یک انگشت واقعی. رنگ پریده، ناخن بلند، لاک قرمز.
انگشتم را بیرون کشیدم. نه، آب نبود که... آب شده بود خون؟ لوله‌های آب داشت خون می‌ریخت.
فریاد زدم. دویدم بیرون از آشپزخانه.
همه چی عادی بود. مشتری‌ها داشتند می‌خوردند. موسیقی آرام پخش می‌شد. من تنها کسی بودم که می‌دیدم چه خبر است.
آن شب، تصمیم گرفتم نروم خانه. گفتم توی رستوران بمانم. می‌خواستم بفهمم چه خبر است. شاید هم می‌خواستم دیوانه بودنم را ثابت کنم.
ساعت دو نیمه شب، چراغ‌های رستوران یکی یکی خاموش شد. صدای قدم آمد. صدای قاشق و چنگال. صدای خنده. صدای گریه.
از مخفیگاهم بیرون آمدم.
سالن پر بود از آدم. آدم‌هایی با لباس‌های قدیمی. دهه چهل، پنجاه. زن‌هایی با مانتوهای مشکی، مردهایی با کت و شلوارهای خاکستری. همه نشسته بودند پشت میزها. سفارش می‌دادند، غذا می‌خوردند، حرف می‌زدند. ولی هیچ صدایی از دهان‌هایشان بیرون نمی‌آمد. صداها از جایی دیگر می‌آمد.
از دیوارها. از سقف. از زیر زمین.
یکیشان مرا دید. انگشت زد طرفم. همه برگشتند نگاهم کردند. صورت‌هایشان... صورت نداشتند. فقط یک سطح صاف بود. مثل مانکن‌های ویترین.
از لای جمعیت، یک نفر بیرون آمد. آقای مدیر. بدون عینک دودی. و زیر عینک، دو تا سوراخ سیاه بود. خالی. مثل جمجمه.

گفت: «چرا نرفتی سارا؟ بهت گفتم برو.»
صدایش زندگی نداشت. انگار که از قبر حرف می‌زد.
گفتم: «اینجا چیه؟ این رستوران واقعی نیست، نه؟»

خندید. همه خندیدند. بدون صدا. شانه‌هایشان میلرزید ولی صدایی نبود.
گفت: «رستوران واقعی بود سارا. سی سال پیش. تا شب آتش سوزی. همه مردیم سارا. همه. تو تنها کسی بودی که برگشتی. گفتی می‌مونی. گفتی کار می‌کنی. ما هم بهت کار دادیم... ولی پول که نمی‌دادی سارا. به ما روح می‌دادی. هر روز که اینجا می‌موندی، یک تکه از روحت رو می‌ذاشتی روی میز. حالا دیگه تقریباً همه‌اش رفته. فقط یه کم مونده.»
دویدم طرف در. قفل بود. در باز نمی‌شد. شیشه در را زدم. شکست. دستم زخمی شد. خون چکید روی زمین. همه جمع شدند دور خون. زبون کشیدند. مثل سگ.
پشت سرم را نگاه کردم. آشپزخانه. اجاق گاز روشن بود. شعله‌های آبی. توی شعله‌ها، صورت خودم را دیدم. پیر، چروکیده، موهای سفید. همان زنی که توی تلویزیون آشپزخانه گریه می‌کرد.
فهمیدم.
شش سال بود که اینجا بودم. ولی توی دنیای واقعی، شش سال نگذشته بود. شش دهه گذشته بود. من هفتاد و هفت ساله بودم. پیر شده بودم. خانواده نداشتم. کسی منتظم نبود. فقط همین رستوران بود. فقط این مرده‌هایی که هر روز غذا می‌خوردند از روح من.
دیگر روحی برایم نمانده بود.
با دست خونین، دوباره در را زدم. شیشه دوم هم شکست. دستم را از لای شیشه‌ها بردم. قفل را باز کردم. در باز شد.
دویدم.
به بیرون دویدم.
نفس نفس زنان، برگشتم نگاه کردم.
هیچ رستورانی نبود.
فقط یک زمین خالی بود. پر از علوفه. و یک تابلو چوبی که نصفه توی خاک فرو رفته بود: «رستوران آرامش. تعطیل به علت آتش سوزی. ۱۳۵۷»
آتش سوزی که من در آن روز، کودک بودم. شش سالم بود. گفته بودند همه مردند. اما من... من رفتم. من زنده ماندم.
و شش سال پیش برگشتم. نه، شش دهه پیش. گم شدم توی جاده. یادم نیست کجا. یادم نیست چطور. فقط یادم است که رستوران را دیدم و رفتم داخل.
و سی سال توی یک توهم زندگی کردم.
حالا، توی دنیای واقعی، هفتاد و هفت ساله بودم. پیر. تنها. هیچی نداشتم جز یک دست زخمی که خونش روی زمین خالی می‌چکید.
آسمان را نگاه کردم. ابری بود. سردم بود. خسته. دیگر حوصله دویدن نداشتم.
به پشتم نگاه کردم.
از زمین خالی، توی تاریکی، چراغ‌های رستوران یکی یکی روشن شدند. بدون اینکه کسی باشد. بدون اینکه رستورانی وجود داشته باشد.
و صدای آقای مدیر آمد از ته چاه؛ از زیر خاک؛ از جایی که هیچکس نیست:
«برگرد سارا... برگرد... هنوز یک چیز ازت نمونده... می‌تونیم درستش کنیم... فقط برگرد...»
گفتم: «نه.»
نفس عمیقی کشیدم. دست خونینم را بالا گرفتم. باد می‌وزید. برگشتم و شروع کردم به راه رفتن.
به سمت جاده.
به سمت شهری که شاید هنوز کسی در آن مرا به یاد داشت.
به سمت زندگی. یا چیزی شبیه به آن.
پشت سرم، رستوران سایه‌ها یکی یکی خاموش شد.
تا شب بعد.
تا مسافر بعدی.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
6
داستان
105
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!