🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
سایه‌ای در راهرو
👻 داستان ترسناک

سایه‌ای در راهرو

📖 1 قسمت
👁️ 55 بازدید
🔖 1 ذخیره
4.3 (14 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

دزد

ساعت یازده شب بود. نه دیر نه زود. لیلا تازه از حمام بیرون آمده بود، موهای خیسش را با حوله‌ای نرم خشک می‌کرد و بوی ژل‌های خنک و اسطوخودوس در تمام آپارتمان پیچیده بود. خانه ساکت بود، آن سکوت سنگین و عمیقی که فقط وقتی کاملاً تنها هستی می‌آید. شوهرش مسعود چند روزی بود برای مأموریت کاری رفته بود و قرار بود همین جمعه برگردد. لیلا از تنهایی نمی‌ترسید. نه واقعاً. او آدم شجاعی بود.

اما امشب یک چیز فرق می‌کرد.

وقتی داشت موهایش را سشوار می‌کشید، ناگهان صدایی شنید. صدای خراش. مثل وقتی کسی ناخنش را بکشد روی شیشه. صدایی کوتاه، خشک، وحشتناک ملموس. سشوار را خاموش کرد. سکوت. تمام گوش‌هایش را تیز کرد. حتی صدای یخچال را نمی‌شنید. فقط ضربان قلب خودش را.

فکر کرد شاید گربه همسایه روی پشت بام است. لبخند ناامیدانه‌ای زد و دوباره سشوار را روشن کرد. سه دقیقه بعد صدای دوم را شنید. این بار قوی‌تر. صدای فلز روی فلز. قفل در ورودی.

سشوار از دستش افتاد. زمین خورد و غلت زد زیر تخت. اما لیلا دیگر به فکر سشوار نبود. نفسش در سینه حبس شده بود. پاهایش یخ کردند. همان‌طور ایستاده بود، دستش هنوز روی کلید سشوار، نگاهش خیره به در اتاق خواب.

صدای باز شدن در. آهسته. با وسواس. انگار کسی می‌خواهد ببیند آیا کسی صدایش را شنیده یا نه.

لیلا زمزمه کرد: «نه... نه...»

چشم‌هایش گرد شد. آدرنالین مثل موجی سهمگین در رگ‌هایش دوید. یک لحظه فکر کرد داد بزند، اما صدایش قفل کرده بود. دست و پای خودش نبود. اما مغزش سریع کار می‌کرد.

کمد لباس.

همان کمد بزرگ دیواری که از کف تا سقف امتداد داشت. بی‌صدا، مثل یک روح، لیز خورد به سمت کمد. در را باز کرد، داخل رفت و در را از داخل قفل کرد. فقط یک سوراخ ریز تهویه داشت که از آن می‌شد راهرو را دید. یک نوار باریک از نور.

دلش می‌خواست گریه کند اما حتی اشک هم جرأت بیرون آمدن نداشت. گوشی را برداشت. دستش می‌لرزید. وای چقدر می‌لرزید. با سختی تمام قفل صفحه را باز کرد.

صدای قدم. آهسته. محتاط. کفش روی سرامیک راهرو. لیلا چشمانش را بست. «خدایا لطفاً لطفاً لطفاً...»

شماره پلیس را گرفت.

صدای اپراتور: «پلیس، بفرمایید.»

لیلا با زمزمه‌ای که به زور از گلویش بیرون می�آمد: «خانم... لطفاً... یکی اومده توی خونه من... توی راهرو... من توی کمد قایم شدم...»

اپراتور: «آروم باش خانم. آدرس بدین.»

لیلا آدرس را گفت. نفسش بند آمده بود. اشک سرازیر شد.

اپراتور: «خانم، آیا می‌دونید اون شخص کجاست؟»

لیلا: «نمی‌دونم... یه لحظه پیش صداش توی راهرو بود... خدا نکنه بیاد توی اتاق خواب...»

اپراتور: «چند نفر هستن؟ چیزی دستشه؟»

لیلا: «نمی‌دونم... لطفاً سریع بفرستین... دارم می‌میرم از ترس...»

اپراتور سعی می‌کرد خونسرد باشد اما صدای لیلا آنقدر واقعی بود که حتی او هم یک لحظه لرزید. گفت: «نیروها اعزام شدن خانم. تلفن رو قطع نکنین. باهاش حرف بزنین تا آروم بشین.»

لیلا سر تکان داد. اما چشم از سوراخ تهویه برنداشت.

یک سایه رد شد.

بزرگ. مردانه. قد بلند. با کلاه سیاه. لیلا نفسش را حبس کرد. قلبش داشت از قفسه سینه بیرون می‌زد. آن سایه ایستاد. رو به کمد.

خون در رگ‌های لیلا یخ زد. آیا صدای زمزمه او را شنیده بود؟ یا صدای ضربان قلبش را؟

اپراتور زمزمه کرد: «خانم؟ هنوز اونجایین؟»

لیلا جواب نداد. فقط اشک سرازیر بود.

مرد چند قدم برداشت. به طرف در اتاق خواب. دستکش مشکی پوشیده بود. چاقویی در دست داشت؟ نمی‌شد خوب دید. نور کم بود. مرد در اتاق خواب را باز کرد.

لیلا از پشت سوراخ تهویه نگاه می‌کرد. مرد ایستاد. به تخت خالی نگاه کرد. به حوله خیس روی زمین. به سشوار. بعد سرش را چرخاند. به طرف کمد.

لیلا چنان نفسش را حبس کرد که نزدیک بود بیهوش شود. مرد قدمی به کمد نزدیک شد. دستش را دراز کرد به طرف دستگیره.

همان لحظه صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد. دور. اما نزدیک می‌شد.

مرد ایستاد. گوش داد. چند ثانیه بعد، با سرعت اما بی‌صدا، از اتاق بیرون رفت. صدای قدم‌ها در راهرو. صدای باز شدن در پشتی. سکوت.

لیلا نیم ساعت همان‌طور ماند. تا زمانی که صدای در اصلی را شنید. این بار با ضربات محکم پلیس.

«پلیس! خانم! در رو باز کنین!»

لیلا از کمد بیرون آمد. پاهایش لق می‌زد. به سختی خودش را به در رساند. قفل را چرخاند. دو مأمور پلیس با چهره‌های جدی جلوی در ایستاده بودند. یکی از آنها گفت: «خانم، حال شما خوبه؟»

لیلا فقط سر تکان داد. تمام بدنش می‌لرزید.

آنها خانه را گشتند. هیچ اثری از دزد نبود. اما پنجره آشپزخانه باز بود و پارگی کوچکی در توری داشت. یکی از مأمورها گفت: «از این راه اومده داخل. باید حتماً ساعت‌ها شما رو زیر نظر داشته. می‌دونسته تنها هستین.»

لیلا روی مبل نشست. یک لیوان آب خورد. سعی کرد گریه نکند. پلیس از او بازجویی کرد. گفتند نیروها به موقع رسیدند وگرنه... جمله را تمام نکرد.

لیلا همان شب را به اجبار در خانه دوستش ماند. نمی‌خواست حتی یک دقیقه دیگر آن خانه بماند.

دو روز گذشت. دو روز پر از کابوس. هر صدایی لیلا را به آن شب وحشتناک می‌برد. هر سایه‌ای روی دیوار، قلبش را خرد می‌کرد. هر بار تلفن زنگ می‌زد از جا می‌پرید.

ظهر روز سوم بود. تلفن همراهش زنگ خورد. شماره ناشناس. جواب نداد. دوباره زنگ خورد. این بار جواب داد.

«خانم لیلا؟ من افسر رضایی از کلانتری هستم. دزد رو دستگیر کردیم.»

لیلا نیم دقیقه سکوت کرد. بعد زمزمه کرد: «کی... کیه؟»

افسر گفت: «اسمش بهروز فلاحیه. ۳۴ ساله. سابقه‌دار. الان تو بازداشتگاهه. اعتراف کرده که اون شب شما رو دیده بوده.»

لیلا: «چطور؟»

افسر: «قبل از ورود به خونه، حدود بیست دقیقه از پشت پنجره اتاق خواب شما رو زیر نظر داشته. دیده که تنها هستین. می‌گفته می‌خواسته فقط سرقت کنه، اما...»

لیلا: «اما چی؟»

افسر مکث کرد. «بعد از اینکه پلیس اومد و اون فرار کرد، از راه پشتی برگشته بوده. نه برای سرقت. برای اینکه شما رو پیدا کنه. می‌دونسته کجا قایم شدین. بهش گفتین چی باعث شد برگردی؟ گفت: «صدای زمزمه‌ش رو از کمد شنیدم. نمی‌خواستم فرار کنم. می‌خواستم مطمئن بشم کسی صدای منو نشنیده.»

لیلا رنگ پرید. یعنی اگر آژیر پلیس چند ثانیه دیرتر...

افسر ادامه داد: «ما اون شب وقتی گشتیم، جای جای خونه رو نگاه کردیم. حتی پشت کمد. اما راستش، توی راهرو یه لکه خون کوچیک دیدیم. فکر کردیم مال خودتونه. اما امروز که اعتراف کرد، فهمیدیم اون شب وقتی فرار می‌کرده، خودش با چاقوی خودش دستش رو زخمی کرده. توی حیاط خلوت منتظر بوده شما از خونه بیرون بیاین. ولی شما که با دوستتون رفتین، اون دیوونه موند. بعد دوباره برگشته توی خونه. می‌خواسته اثاثیه رو جابه‌جا کنه که ردپاش گم بشه. ولی یه انگشت روی دستگیره کمد جا گذاشته. اثر انگشت کامل.»

لیلا نفس عمیقی کشید. اشک ریخت. نه از ترس، از خستگی.

روز بعد در دادگاه با او روبرو شد. بهروز فلاحی. مردی با چشم‌های خالی و لبخندی که به هیچ چیز نمی‌خندید. وقتی لیلا را دید، سرش را برگرداند. وکیلش گفت موکل قصد داشته فقط بترساند. ولی نوار ضبط شده تماس لیلا با پلیس را که پخش کردند، تمام صورت‌جلسه را عوض کرد.

در آن نوار صدای لیلا را می‌شنیدند که زمزمه می‌کند: «خواهش می‌کنم سریع بیاین... توی کمد قایم شدم... داره به در اتاق خواب نزدیک می‌شه...»

و بعد صدای نفس‌های هراسناک او. و بعد... صدای خفیف دستگیره کمد که کسی بیرون چرخانده بود.

قاضی پرسید: «آقای فلاحی، شما در آن لحظه دستگیره را چرخاندین؟»

سکوت.

بعد فیلم دوربین مداربسته همسایه رو پخش کردند. سایه‌ای که بعد از رفتن پلیس، برگشت. سایه‌ای که بیست دقیقه جلوی در ورودی ایستاد. انگار منتظر بود. انگار می‌خواست برگردد برای تمام کردن کار نیمه‌تمام.

قاضی حکم را خواند. صدایش آرام بود اما محکم. «به دلیل اقدام به سرقت مسلحانه، تهدید به قتل، ورود به عنف به منزل مسکونی و... به ۱۵ سال زندان محکوم می‌شوید.»

وقتی او را می‌بردند، برگشت و نگاهی به لیلا انداخت. آن نگاه... نه کینه، نه پشیمانی. چیزی شبیه کنجکاوی سرد. انگار می‌خواست بگوید: «دفعه بعد قایم شدن بلد نیستی؟»

لیلا از دادگاه بیرون آمد. باران می‌بارید. شوهرش مسعود دستش را گرفت و گفت: «تموم شد. دیگه هیچ اتفاقی نمیافته.»

اما لیلا می‌دانست. بعضی شب‌ها، وقتی خانه ساکت می‌شود، باز هم صدای خراش روی شیشه را می‌شنود. باز هم نگاه می‌کند به دستگیره کمد. باز هم تا صبح بیدار می‌ماند و به سوراخ کوچک تهویه خیره می‌شود.

چون ترس، مثل سایه، حتی وقتی دزد زندانی است، باز هم در راهرو می‌ماند. فقط منتظر یک شب ساکت دیگر.

پایان

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
6
داستان
105
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!