🌐
واپسین تراشِ روح
👻 داستان ترسناک

واپسین تراشِ روح

📖 1 قسمت
👁️ 56 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.4 (7 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

عمارت «ارغوان» در دلِ جنگل‌های مه‌آلود، سال‌ها بود که دیگر صدای خنده‌ای به خود ندیده بود. دیوارهای سنگی‌اش، مثل استخوان‌های پوسیده یک موجود غول‌آسا، در میان پیچک‌های وحشی در حال فروپاشی بودند. اما برای «آرش»، این عمارت یک زندان بی‌پایان بود. او نه زنده بود و نه مرده؛ او سایه‌ای بود که در میان غبار سردِ راهروها می‌لولید، روحی که زنجیرهای نامرئیِ گناهی نکرده، او را به این خاک گره زده بود.

آرش در زمان حیاتش، هنرمند چیره‌دستی بود که با چوب، جانِ اشیاء را می‌تراشید. اما مرگ، سراسیمه و بی‌رحم، در یک شب طوفانی او را در کارگاهش غافلگیر کرد. او پیش از آنکه بتواند آخرین اثرش – مجسمه یک «ققنوسِ در حالِ برخاستن» – را به پایان برساند، جان سپرده بود. آن مجسمه ناتمام، حالا در گوشه‌ی کارگاه، زیر لایه‌ای از غبار و تار عنکبوت، به نمادی از عذاب ابدی او تبدیل شده بود. آرش می‌دانست تا زمانی که بال‌های آن ققنوس کامل نشود، روح او در این دخمه محبوس می‌ماند و از چرخه تناسخ و آرامش ابدی محروم است.

سال‌ها گذشت تا اینکه «النا»، زنی که به دنبال رازهای تاریخ محلی بود، پا به این عمارت متروکه گذاشت. آرش، که دیگر از شدت تنهایی و سردیِ نیستی به مرز جنون رسیده بود، حضور او را مثل یک شعله‌ی گرم در دل یخ احساس کرد. او می‌دانست که این تنها شانس اوست.

شب اول، آرش تمامِ توانِ اثیری‌اش را جمع کرد. او سعی کرد با جابه‌جا کردنِ اشیاء، النا را به سمت کارگاه هدایت کند. صدای برخورد آرامِ ابزارهای نجاری روی میز، در سکوت مرگبار عمارت پیچید. النا، که در ابتدا ترسیده بود، اما کنجکاوی‌اش بر وحشت غلبه کرد. او به سمت کارگاه رفت و چشمانش به مجسمه نیمه‌تمامِ ققنوس افتاد.

آرش در گوشه‌ای از اتاق به شکل سایه‌ای لرزان ظاهر شد. چهره‌اش، ترکیبی از غم و تمنای عمیق بود. او نمی‌توانست صحبت کند، اما احساسِ عمیقِ حسرتش را به قلبِ النا تزریق می‌کرد. النا، که زنی باهوش و با روحی لطیف بود، خیلی زود متوجه شد که این حضور، قصدِ آزار ندارد. او دستش را به سمت ابزارهای قدیمیِ آرش برد. گویی نیرویی نامرئی دست او را هدایت می‌کرد تا چوبِ خشکِ ققنوس را جلا دهد.

روزها و شب‌ها سپری شدند. النا در حالتِ خلسه‌ای عرفانی، شروع به تکمیل کار آرش کرد. او نه تنها بال‌های ققنوس را تراشید، بلکه قلبِ آن را با ظرافت تمام حکاکی کرد. آرش در تمام این مدت، در کنار او بود و انرژیِ روحی‌اش را نثارِ این کار می‌کرد. او حس می‌کرد با هر ضربه‌ی قلم‌تراش بر چوب، بخشی از زنجیرهایی که به پاهایش بسته شده بود، فرو می‌ریزد.

در شبِ پایانِ کار، ماهِ کامل از میانِ شکاف‌های سقفِ کارگاه به داخل تابید. وقتی النا آخرین تراش را بر بالِ ققنوس زد، ناگهان جوّ اتاق سنگین شد. کارگاه در نوری نقره‌ای و وهم‌آلود غرق گشت. آرش برای اولین بار، دیگر آن سایه‌ی تاریک نبود؛ او به شکلِ جوانی پرانرژی و درخشان ظاهر شد. او به چشمان النا نگاه کرد؛ چشمانش دیگر پر از درد نبود، بلکه لبریز از سپاسگزاری بود.

آرش با صدایی که مثل برخوردِ آرامِ برگ‌ها بر سنگ به گوش می‌رسید، زمزمه کرد: «آزاد شدم… ممنونم.»

مجسمه ققنوس، برای لحظه‌ای در دست‌های النا درخشید و سپس گویی به پرواز درآمد؛ نوری طلایی از قلبِ آن بیرون زد و کل عمارت را فراگرفت. در یک آن، همه چیز ناپدید شد. وقتی النا به خود آمد، صبح شده بود. او در میانِ ویرانه‌های عمارت تنها بود، اما مجسمه ققنوس دیگر در کارگاه نبود. در جای خالیِ آن، تنها یک پَرِ کوچکِ چوبیِ درخشان باقی مانده بود.

آرش بالاخره رها شده بود. او به چرخه زندگی بازگشته بود تا دوباره متولد شود، شاید این بار در پیکری که اجازه دهد هنرش را به کمال برساند. النا عمارت را ترک کرد، در حالی که می‌دانست برخی روح‌ها فقط با یک دستِ مهربان و درکِ یک هنر ناتمام، می‌توانند به ابدیت بپیوندند.

Hannachills

نویسنده
نور نیست. صدا نیست. فقط تو و من و یه داستان.
4
داستان
233
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!