🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
صدای پای اجل در سکوت شب
👻 داستان ترسناک

صدای پای اجل در سکوت شب

📖 1 قسمت
👁️ 47 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.5 (4 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

آخرین شب‌های دهکده‌ی چاه‌سیاه

می‌گن این داستان واقعیه. نه افسانه‌ست، نه قصه‌ی ترسوندن بچه‌ها. روایتش از زبون پیرمردیه که خودش همه‌ی اون شب‌ها رو دیده و الان ۸۹ سالشه. اسمش «بابا نظر»ه؛ تنها آدمی که از دهکده‌ی چاه‌سیاه مونده. هر وقت کسی ازش می‌پرسه چرا هیچ‌وقت برنگشته، صورتش چروک می‌افته، گلوی خشکش تکون می‌خوره و زیر لب می‌گه:
«وقتی آدما رفتن، اونا موندن… الانم همون‌جا وایسادن؛ منتظر.»

و من این داستانو دقیقاً همون‌طور که بابا نظر تعریف کرده، بازگو می‌کنم. دهکده‌ای که با تاریکی معامله کرده بود
چاه‌سیاه یه دهکده‌ی کوچیک وسط بیابون بود. جایی که انگار خدا هم یادش رفته بود. سی‌تا خونه‌ی گلی، یه مسجد نیمه‌خراب، یه گله‌ی بز، و یه چاه قدیمی که از همه بیشتر تو چشم بود. رنگ سنگ‌هاش از بس دود گرفته و خزه بسته بود، به سیاهی می‌زد و قدیمی‌ترها می‌گفتن «چشمِ زیرزمینه».
چاه‌سیاه فقط یه اسم نبود؛ یه هشدار بود.

بابا نظر می‌گفت:
«ما از بچگی می‌دونستیم نباید بعد از غروب دمِ چاه نزدیک بشیم. اینا رو مادربزرگ‌هامون گفته بودن. اما کسی دلیلشو نمی‌دونست. فقط می‌گفتن “اونا بیدارن”.»
دهکده آرام بود، فقیر اما آروم. تا وقتی که اولین بچه ناپدید شد…

شب اول – بچه‌ای که رفت پشت چاه
اولین بچه «حمید» بود؛ هفت ساله، قدِ یه بزِ نیمه‌جون، اما باهوش و تیز. عصر همون روز برای آوردن بزهای فراری رفته بود سمت قنوات پایین‌دست. هیچ‌کس نگرانش نبود، چون همه‌ی بچگی‌ها از همین مسیر می‌رفتن و برمی‌گشتن. اما اون شب برنگشت.
اولین چیزی که عجیب بود، سکوت کامل بود. بزها اومده بودن، ولی حمید نه. چراغ‌به‌چراغ، مردها تو کوچه‌ها می‌دویدن و اسمش رو صدا می‌زدن: «حمید! حمید آقا!»
هیچ صدایی نبود.

وقتی دمِ چاه رسیدن، رد پاهایی دیدن که تا چند قدمی چاه اومده بود… و ناگهان قطع شده بود. انگار بچه پرواز کرده باشه یا یکی از بالا گرفته باشه.
همه‌چی همون‌جا تموم نشد.

چندتا از زن‌ها می‌گفتن حس کردن چیزی پشت بوم‌ها می‌لرزه. سایه‌ای باریک، بلندتر از آدم، ولی بی‌صدا.
مردها می‌خندیدن و می‌گفتن «گرگور بوده» اما بابا نظر که اون موقع ۱۶ ساله بوده، یه چیز دیگه دیده بود:
«بالا رو نگاه کردم… قسم می‌خورم یه سایه سیاه، مثل آدم ولی خمیده، از کنار بوم پرید دور. بدون هیچ صدا، بدون اینکه خاک بریزه.»
به حمید هیچ‌وقت نرسیدن. ناپدید شد، انگار آب شده باشه.
و اون فقط شروع ماجرا بود.

شب دوم – بازگشت سایه‌ها
سه روز بعد، دوباره اتفاق افتاد.
این بار نوبت «راضیه»، دختر ده‌ساله‌ی ساکت و مهربون بود. غروب داشت کنار مادرش ظرف می‌شست، اما وقتی مادر رفت از زیرزمین آب بیاره، راضیه دیگه نبود.
جاش فقط یه ظرف شکسته بود و ردّ پاهایی کوچیک که تا سایه‌ی دیوار ادامه داشت و بعد قطع می‌شد.
هیچ‌کس نفهمید چطور ممکنه دختر وسط حیاط گم بشه. اما دو نفر یه چیز مشترک گفتن:
«یکی رو دیدیم… ایستاده بود روی پشت‌بومِ همسایه. بلند بود، سیاه بود، انگار نور رو می‌خورد.»
این‌بار مردم شوخی نداشتن.

پیرزن‌ها گفتن:
«اونا برگشتن… جن‌های سیاهی که قدیمیا می‌گفتن از چاه بیرون میان.»
جوان‌ترها ترسیده بودن اما قبول نمی‌کردن. تا اینکه شب سوم رسید…

شب سوم – سکوت قبل از فاجعه
شاید ترسناک‌ترین چیزی که درباره‌ی اون شب گفتن اینه:
نه جیغی بود، نه گریه‌ای، نه صدای فراری. فقط سکوت.

بچه‌ی سوم «طاها» بود، پسر دوازده‌ساله‌ی شلوغی که هیچ‌وقت دو ثانیه ساکت نمی‌موند. اما اون شب، وقتی همه بیدار بودن و از ترسِ ناپدیدشدن‌های قبلی بچه‌ها رو زیر نظر داشتند، ناگهان طاها بی‌صدا غیب شد.
پدرش گفت فقط چند لحظه ازش چشم برداشته بود… فقط چند لحظه.
درِ اتاق نیمه‌باز بود، چراغ روشن… اما اتاق خالی. انگار هر چی این موجودات بودن، یاد گرفته بودن چطور بی‌جلب‌توجه وارد شن. انگار داشتن تمرین می‌کردن.
اون شب مردها از ترس تا صبح بیدار موندن. همه با چماق و فانوس تو کوچه‌ها می‌چرخیدن. اما اتفاق اصلی درست قبل از اذان صبح افتاد.
اونجا بود که مردم دهکده برای اولین بار «اونا» رو دیدن.
اولین رویارویی – وقتی پلک زدن اشتباه بزرگی بود

بابا نظر می‌گفت:
«یه مه غلیظ از سمت تپه‌ها اومد. مثل دود نبود، مثل بخار نبود. انگار زنده بود. راه می‌رفت، می‌چرخید، می‌چسبید به زمین. همه‌مون وایساده بودیم وسط کوچه. بعد… اولین سایه ظاهر شد.»
از دل مه، یه موجود سیاه بیرون اومد. نه چهارپا، نه دوپا… قوزکرده، کشیده، انگار مفصل اضافه داشت. چشماش دیده نمی‌شد، اما همه حس می‌کردن داره نگاهشون می‌کنه.
بعد دومیش اومد. بعد سومیش.
بعد ده‌ها تا…
ساکت. بی‌حرکت. خیره.
یکی از مردها فانوسش رو پرت کرد. درست لحظه‌ای که نور شکست و خاموش شد، سایه‌ها تکون خوردن. آروم اول، بعد سریع، بعد ناگهان روی پشت‌بوم‌ها دیده شدن… انگار یه چشم برهم‌زدن کافی بود تا ده متر جابه‌جا شن.
زن‌ها جیغ زدن. بچه‌ها گریه می‌کردن. مردها خشک‌شون زده بود.

بابا نظر می‌گفت:
«اونا قدم برنمی‌داشتن؛ فقط ظاهر می‌شدن. یه دفعه جلوت، یه دفعه پشت سرت. صدایی هم نداشتن. فقط نگاه می‌کردن…»
یکی از سایه‌ها خم شده بود و به زمین نزدیک می‌شد، انگار بوی بچه‌ها رو می‌کشید. پدر طاها جلو دوید و چماقشو کوبید، اما موجود با سرعتی که هیچ آدمی نمی‌تونه داشته باشه پرید عقب و محو شد.
اون شب اولین شب نبود. اما آخرین شبِ آرامش بود.
تصمیم بزرگ – یا می‌مانی یا می‌میری
تا صبح همه تو مسجد جمع شدن. چراغ‌ها روشن، درها قفل، هر کس یه گوشه لرزون نشسته بود. بچه‌هایی که مونده بودن گریه می‌کردن و مادرها اونا رو بغل کرده بودن.
تا ظهر، دهکده شبیه میدان جنگ شده بود. هیچ‌کس خواب نداشت، هیچ‌کس حال حرف‌زدن نداشت.

پیرمردها گفتن:
«این موجودا دنبال چیزین… دنبال بچه‌ها.»
کم‌کم ترس تبدیل شد به وحشت خالص. حس می‌کردن دهکده دست خودشون نیست. آفتاب می‌زد اما سایه‌ها هنوز روی دیوارها می‌لغزیدند.
دو تا خانواده همون شب جمع کردن و رفتن. گفتن «بچه‌هامون رو برنمی‌دارن». و رفتند.
اما بقیه موندن. هنوز امید داشتن که شاید «جن‌ها» فقط سه بچه رو می‌خواستن.
ولی اون موجودات فقط شروع کرده بودن
شب فاجعه – دهکده سقوط می‌کند

شب چهارم بدترین کابوس همه بود.

هوا زود تاریک شد. مه دوباره از تپه‌ها اومد. اما این بار همراهش صدا بود… صدایی مثل کشیده‌شدن ناخن روی سنگ، اما از صدها طرف.
مردها با فانوس‌هاشون تو کوچه‌ها بودن، اما نور هر چند لحظه خاموش می‌شد. انگار چیزی نور رو می‌مکید.
اولین سایه از بالای مسجد افتاد وسط کوچه، درست روبه‌روی همه. بعد دومیش. بعد تعداد زیاد. ۲۰ تا. ۳۰ تا. شاید بیشتر.
مردها فرار نکردن، حمله هم نکردن… فقط عقب رفتن. ترس این موجودات فرق داشت. آدمو فلج می‌کرد.

بابا نظر می‌گفت:
«یه سایه اومد جلو. خیلی نزدیک‌تر از چیزی که باید باشه. صورتی نداشت، اما حس می‌کردم داره می‌خنده.»
اون لحظه، از انتهای دهکده صدای جیغ بچه‌ای بلند شد. جیغ کوتاه… بعد قطع شد.

مردها دویدن سمت صدا، اما سایه‌ها مثل دیوار جلوی راه ظاهر می‌شدن.
هیچ‌کس نفهمید اون شب چند بچه بردن. کسی جرات نکرد بشمره.
فقط صبح که شد… دهکده دیگه دهکده نبود.
فرار بزرگ – وقتی پشت‌سرت را نباید نگاه کنی
صبح زود، خورشید هنوز کامل بالا نیومده بود که مردم جمع شدن. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط نگاه. بعضیا خشک‌شون زده بود، بعضیا اشک می‌ریختن. همه‌ی دارایی‌شون رو ریختن پشت الاغ‌ها. بعضیا حتی درِ خونه‌ها رو نبستند.
بابا نظر می‌گفت:
«وقتی داشتیم می‌رفتیم، پشت سرمو نگاه کردم…
اشتباه کردم.»
بالای پشت‌بوم‌ها چند سایه سیاه ایستاده بودن. همون‌طور بی‌حرکت. فقط تماشا می‌کردن.
انگار می‌گفتن:

«برید… اما بدونید ما هنوز اینجاییم.»
هیچ‌کس دیگه برنگشت. هیچ‌کس.
جز بابا نظر… که ۶۰ سال بعد برگشت تا به چند تا مستندساز کمک کنه.
اما همون چند دقیقه‌ای که اون‌ها اونجا بودن کافی بود.
یکی از عکاس‌ها بعداً گفت:
«قسم می‌خورم از تهِ یکی از کوچه‌ها، یه موجود سیاه‌رنگ داشت ما رو نگاه می‌کرد. چشم نداشت… ولی نگاه می‌کرد.»
اون‌ها سریع‌تر از چیزی که اومده بودن برگشتن. عکس‌هایی که گرفتن تار شد، خراب شد، حتی یکی‌شون بی‌دلیل سوخت.
و بعد از اون سفر، بابا نظر دیگه هیچ‌وقت درباره‌ی دهکده حرف نزد. فقط می‌گفت:
«اونا هنوز اونجان.
اونا صبورترین موجوداتی‌ان که می‌شناسم.»
اگه خواستی می‌تونم فصل دوم رو هم بسازم:
داستان تحقیقات مستندسازها، عکس‌های سوخته، برخورد مستقیم با یکی از موجودات، یا بازگشت یکی از بچه‌ها بعد از سال‌ها… فقط بگو چه حال‌وهوایی دوست داری.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
6
داستان
105
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!