🌐
نفرین خانوادگی
👻 داستان ترسناک

نفرین خانوادگی

📖 1 قسمت
👁️ 84 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.8 (4 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

**من به نفرین‌های خانوادگی اعتقاد ندارم**

من به نفرین‌های خانوادگی اعتقاد ندارم. همیشه فکر می‌کردم این یه چیزیه تو فیلم‌های بد، چیزی که آدمای خرافی درست می‌کنن تا تقصیر رو بندازن گردن شکست‌هاشون. خانواده من همیشه عادی بود. بابام، جوزف—جو برای دوستاش—یه مهندس بازنشسته بود، پانزده سال بیوه، آدمی منظم که به همه جعبه‌های خونه برچسب می‌زد. مامانم وقتی نوجوون بودم به خاطر سرطان مرد، و بعد از اون، فقط ما دو تا بودیم تو یه روال آروم و محترمانه.

سوفی رو هشت ماه پیش تو یه کافی‌شاپ نزدیک محل کارم دیدم. یه دابل اسپرسو سفارش داد، و من کاپوچینوم رو ریختم رو همه میزش وقتی می‌خواستم دستمال بردارم. یه فاجعه تمام عیار. خندید—یه خنده تمیز و گرم—و گفت اگه یه قهوه دیگه براش بخرم منو می‌بخشه. بقیه‌ش کلیشه‌ست: قرار، فیلم، آخر هفته با هم، دیدار با دوستا، دیدار با خانواده. بابام عاشقش شده بود.

\\\\\\\"دختر مؤدبیه، خوشگله، تو چشمات نگاه می‌کنه.\\\\\\\" بعد از اینکه بردمش خونه برای شام گفت. \\\\\\\"نگذار بره پسر.\\\\\\\"

قصدش رو نداشتم.

بابام سه هفته پیش مرد. سکته. سریع بود، بی‌درد، ولی خالی که گذاشت بزرگه. سوفی تو همه‌ش تکیه‌گاهم بود. اومد پیش من تا کمک کنه وسایل رو مرتب کنیم، خونه رو تمیز کنیم، تصمیم بگیریم چی رو ببخشیم، بفروشیم، یا نگه داریم. آشپزی می‌کنه، هوامو داره، دستم رو می‌گیره وقتی نیمه‌شب با اون حس که یه چیز مهم رو فراموش کردم بیدار می‌شم.

نمی‌دونستم اون حس چقدر قرار بود واقعی بشه.

خونه بابام یه جای قدیمیه با اتاقای بزرگ و یه زیرزمین که سال‌ها پیش تبدیلش کرده به انبار. هفته اول رو طبقه اصلی کار کردیم: آشپزخونه، پذیرایی، اتاقا. بعد رفتیم بالا تو زیرشیروانی. و دیروز، بالاخره رفتیم پایین زیرزمین.

سوفی تو آشپزخونه موند تا ناهار درست کنه و من رفتم پایین از پله‌های چوبی که با اعتراض جیرجیر می‌کردن. بوی کپک و کاغذ کهنه می‌داد، اون بوی زمان یخ‌زده. لامپ‌های لخت از سقف کوتاه آویزون بودن و قفسه‌های پر از کارتون مقوایی رو روشن می‌کردن، همه با خط مرتب بابام برچسب خورده بودن.

با قفسه سمت چپ شروع کردم. \\\\\\\"مدارک ۱۹۹۰-۲۰۰۰.\\\\\\\" \\\\\\\"عکس - متفرقه.\\\\\\\" \\\\\\\"میراث خانوادگی.\\\\\\\" جعبه عکس رو برداشتم، نشستم رو یه نیمکت چوبی قدیمی، و شروع کردم ورق زدن.

فقط عکسای معمولی. من بچگی. بابام جوون‌تر. مامانم، هنوز زنده. یه کم گریه کردم، اعتراف می‌کنم. بعد همه رو گذاشتم کنار و رفتم سراغ جعبه بعدی: \\\\\\\"آلبومای قدیمی.\\\\\\\"

داخلش، سه تا آلبوم جلد سخت پیدا کردم با اون صفحه‌های مشکی و گوشه‌های چسب‌دار. اولی مال دهه ۸۰ بود. بابام با موهای بلند، پیراهن گل‌گلی، دوستاشو بغل کرده تو مهمونی. عکسای فارغ‌التحصیلی. چندتا از مادربزرگم که وقتی دو سالم بود مرد.

آلبوم دوم بود که همه چیز عوض شد.

یه عکس ۴ در ۶، رنگی ولی یه کم زرد شده از قدمت. بابام تو اوایل بیست سالگی، دست دور یه دختر تو ساحل. دختر یه بیکینی قرمز پوشیده بود، به دوربین می‌خندید، سرش رو شونه بابام بود. موهای سیخ و صاف مشکی. چشمای بادومی. پوست برنزه. یه لبخند کامل و پهن.

قلبم ایستاد.

سوفی بود. همون سوفی که همون لحظه، تو آشپزخونه من داشت پاستا درست می‌کرد.

نفس عمیقی کشیدم. شبیه وجود داره. هم‌شکل‌ها از چیزی که فکر می‌کنی بیشترن. احتمالاً یه عمه، مادربزرگ، یکی تو فامیلش که دقیقاً مث اون بوده. حتی اون جای زخم کوچیک روی ابروی چپش؟ مامانم همیشه می‌گفت من زیادی برای خودم بدبینم.

صفحه رو ورق زدم.

دوباره اون بود. حالا تو یه عکس قدیمی‌تر، سیاه و سفید، لبه‌ها یه کم ساییده. روی یه نیمکت پارک نشسته بود کنار یه مرد با کت و شلوار و کلاه—مردی که به عنوان پدربزرگم آنتونی شناختمش از عکسایی که بابام تو پذیرایی داشت. پدربزرگم با کمرویی به دوربین لبخند می‌زد. اونم لبخند می‌زد. همون سوفی. همون حالت. همون لباس یقه‌بلندی که مادربزرگم تو عکس عروسی‌ش پوشیده بود، عکسی که حفظ بودم.

دستام شروع کردن به لرزیدن.

دیوانه‌وار صفحه‌ها رو ورق می‌زدم، دنبال عکس جدیدتر، قدیمی‌تر، هر چی که بتونه اینو توضیح بده. سومی رو پیدا کردم. چهارمی. تو یه عکس خانوادگی از دهه ۴۰ بود، پشت پدربزرگ و مادربزرگ بزرگم ایستاده بود، دستاش رو شونه مادربزرگ بزرگم بود. تو یه عکس فارغ‌التحصیلی عموی بزرگم از دهه ۶۰ بود، یه لباس گل‌دار پوشیده بود. تو یه پولاروید از دهه ۷۰ بود، یه فامیل دور که هیچوقت ندیدمش رو بغل کرده بود.

همیشه اون. همیشه یکسان.

آلبوم رو محکم بستم و نشستم، به ضربان قلب خودم تو سینه‌م گوش می‌کردم. طبقه بالا، صدای سوفی آهنگی رو زمزمه می‌کرد که نمی‌شناختم.

به اطلاعات بیشتری نیاز داشتم. باید می‌فهمیدم.

آلبوم رو گذاشتم ته جعبه، رفتم بالا، و مستقیم از کنار آشپزخونه رد شدم، یه چیزایی درباره نیاز به هوا گرفتن زیر لب ور رفتم. خودمو تو دفتر بابام حبس کردم، یه اتاق کوچیک ته خونه که به عنوان خلوتگاه استفاده می‌کرد.

داخلش، کامپیوترش هنوز روشن بود. یه کامپیوتر رومیزی قدیمی، پر از پوشه و فایل. شروع کردم به گشتن.

بابام حتی تو زندگی دیجیتالش منظم بود. یه پوشه با برچسب \\\\\\\"FAMILY\\\\\\\" بود. داخلش، زیرپوشه: \\\\\\\"والدین\\\\\\\"، \\\\\\\"پدربزرگ‌ها\\\\\\\"، \\\\\\\"پدربزرگ‌های بزرگ\\\\\\\"، \\\\\\\"پدربزرگ‌های خیلی بزرگ\\\\\\\"، \\\\\\\"عموزاده‌ها\\\\\\\"، \\\\\\\"مدارک تاریخی.\\\\\\\" اولی رو باز کردم.

عکسای اسکن‌شده از آلبومای حتی قدیمی‌تر، احتمالاً جاهایی که هنوز پیدا نکرده بودم. پدربزرگ بزرگم، جیمز، تو ۱۹۲۰، جدی و ریش‌دار، جلوی یه خونه ساده. و کنارش، با یه لباس روشن و کلاه حصیری... سوفی. همان. دست‌نخورده از زمان.

یه پوشه دیگه باز کردم. \\\\\\\"پدربزرگ‌های خیلی بزرگ.\\\\\\\" یه عکس قهوه‌ای با لبه‌های دندونه‌دار. پدربزرگ خیلی بزرگم، ویلیام، تو لباس نظامی، احتمالاً از جنگ جهانی اول. و کنارش، با یه لباس بلند و نگاه آروم... سوفی. جوون. زیبا. جاودان.

آخرین پوشه \\\\\\\"تبارشناسی\\\\\\\" بود. بابام مدارک قدیمی رو اسکن کرده بود: شناسنامه، گواهی ازدواج، فوت. شجره‌نامه‌های دست‌کشیده. کلیک کردم تا رسیدم به پوشه‌ای به اسم \\\\\\\"اسناد کلیسا ۱۸۰۰-۱۸۵۰.\\\\\\\"

عکسای اسناد دست‌نویس، به خط قدیمی، خوندنش سخت بود. یکی سند غسل تعمید پدربزرگ خیلی خیلی بزرگم، آیزاک، از ۱۸۳۷ بود. کنارش، یه یادداشت مدادی: \\\\\\\"ازدواج با مری؟ سند پیدا نشد.\\\\\\\"

و بعد عکس بعدی رو دیدم. یه عکس، قدیمی‌ترینی که تا حالا دیده بودم. داگرئوتیپ بود، بیشتر شبیه صفحه فلزی تا عکس. دو تا صورت از پس زمینه تاریک بیرون اومده بودن، تقریباً شبح‌وار. یه مرد با ریش کلفت، چشمای عمیق. یه زن جوون با لباس یقه‌بلند، موهاش تو یه موی سفت جمع شده.

زن سوفی بود. مرد پدربزرگ خیلی خیلی بزرگم بود.

پوشه عکسای بیشتری داشت. اون تو چندتا ظاهر شده بود. تو یه عکس تنها، با لبخندی مرموز. تو یه عکس گروهی، کنار بچه‌هایی که باید اجداد من بودن تو بچگی. همیشه همان. همیشه بی‌تغییر. یه ثابت در تبار مردای خانواده‌ام.

رو صندلی نشستم، تمام بدنم یخ کرده بود. اون اونجا بود. تو هر نسلی. با بابام قرار گذاشته بود. با پدربزرگم. پدربزرگ بزرگم. پدربزرگ خیلی بزرگم. پدربزرگ خیلی خیلی بزرگم.

چه بلایی سر همه‌شون اومده بود؟

یه ایده وحشتناک شروع به شکل‌گیری تو ذهنم کرد. بابام، پنجاه سالگی بیوه، سالم، فعال. ۷۲ سالگی مرد از سکته. عادی؟ شاید. پدربزرگم، آنتونی، ۵۸ سالگی مرد از \\\\\\\"عوارض قلبی\\\\\\\" به گفته بابام. هیچوقت پی‌گیری نکردم. پدربزرگ بزرگم، جیمز، جوون مرد، تو یه \\\\\\\"تصادف مزرعه.\\\\\\\" همیشه داستانای مبهم، با آه و سکوت تعریف می‌شد.

اون تنها ثابت بود. اون اونجا بود، و اونا... اونا ناپدید شدن.

صدای پا تو راهرو پریدم. دستگیره در چرخید.

\\\\\\\"عزیزم؟ اونجایی؟ ناهار آمادست.\\\\\\\"

صداش، شیرین و نگران. همون صدایی که هر شب دلداری‌ام می‌داد. همون صدایی که باید دهه‌ها پیش، بابام رو دلداری داده باشه.

در رو باز کردم. اونجا ایستاده بود با پیش‌بند، یه قاشق چوبی تو دستش. موهاش بی‌دقت بسته شده بود، صورتش از گرمای اجاق یه کم سرخ شده بود. زیبا. کامل. و وحشتناک.

\\\\\\\"خوبی؟\\\\\\\" پرسید، سرشو کج کرد. \\\\\\\"به نظر می‌رسی...\\\\\\\"

\\\\\\\"خوبم.\\\\\\\" دروغ گفتم، به زور لبخند زدم. \\\\\\\"فقط دلم براش تنگ شده، می‌دونی؟ وسایلشو ورق می‌زنم...\\\\\\\"

با همدلی سر تکون داد، دست دراز کرد و صورتم رو لمس کرد.

\\\\\\\"بیا غذا بخور. بعداً کمک می‌کنم اینجا اگه بخوای.\\\\\\\"

مثل راه‌رفتن تو خواب دنبالش رفتم تو آشپزخونه. سر میز نشستم. پاستا رو خوردم بدون اینکه مزه‌ش رو بچشم. از روزش گفت، از یه همسایه که سلام کرد، از قیمت‌های بازار. من با یه کلمه جواب می‌دادم، چشمام بهش دوخته شده بود، سعی می‌کردم یه شکاف، یه نقص، یه چیزی که هیولا رو نشون بده پیدا کنم.

هیچی پیدا نکردم. فقط یه زن زیبا که دوستم داشت، که برام آشپزی می‌کرد، که کنارم می‌خوابید.

شب شد. رفت دوش بگیره. تو پذیرایی موندم، موبایلم تو دستم، فکر می‌کردم به کسی زنگ بزنم—پلیس، یه کشیش، هرکی. ولی چی می‌تونستم بگم؟ \\\\\\\"دوست‌دختر من همون شخصیه که تو عکسای قرن نوزدهم هست؟\\\\\\\" می‌بستنم.

وقتی دوش خاموش شد، تصمیم گرفتم. باید روبه‌رو میشدم. نه تهاجمی، ولی با دقت. باید واکنشش رو می‌دیدم.

از حموم اومد بیرون با روب، موهای خیس روی شونه‌هاش چکه می‌کرد. زیبا. همیشه اینقدر زیبا.

\\\\\\\"سوفی.\\\\\\\" صدا زدم، صدایم از چیزی که انتظار داشتم آرام‌تر بود. \\\\\\\"می‌تونم یه چیزی نشونت بدم؟\\\\\\\"

لبخند زد، کنجکاو.

\\\\\\\"حتماً.\\\\\\\"

بردمش دفتر، کامپیوتر رو روشن کردم، پوشه عکسا رو باز کردم. پشت سرم ایستاده بود، نفس گرمش تو گردنم. عکس اول رو نشونش دادم—اون با بابام تو ساحل.

\\\\\\\"اون کیه؟\\\\\\\" پرسیدم، نشون دادم.

سرشو کج کرد، اخم کرد.

\\\\\\\"وای، خیلی شبیه منه، هان؟ حتماً یه فامیل شماست. شاید مادربزرگت؟ یه دخترعمو؟\\\\\\\"

عکس دوم رو نشونش دادم. اون با پدربزرگم.

\\\\\\\"بازم؟ شباهت باورنکردنیه. ژن قوی دارین، هان؟\\\\\\\"

عکس سوم رو نشونش دادم. اون با پدربزرگ بزرگم.

سکوت.

عکس چهارم رو نشونش دادم. اون با پدربزرگ خیلی بزرگم.

سکوت مثل لبه تیغ کش اومد.

بعد خندید. یه خنده آهسته، متفاوت از اون خنده تمیزی که می‌شناختم. قدیمی‌تر. خسته.

\\\\\\\"تو همیشه کنجکاو بودی، نه جو؟\\\\\\\"

خونم یخ کرد.

\\\\\\\"اسم من لوکه.\\\\\\\" تصحیح کردم، صدایم به زحمت زمزمه بود.

دستش رو گذاشت رو شونه‌م، لمس سبک، تقریباً محبت‌آمیز.

\\\\\\\"می‌دونم عزیزم. ولی تو دقیقاً مث اونی. دقیقاً مثل اون. همون طور که وقتی نگرانی ابروهات تو هم می‌ره. همون عادت جویدن ناخن. همون بو.\\\\\\\"

سعی کردم بلند شم، ولی پاهام اطاعت نمی‌کرد. نزدیکتر شد، لباش گوشم رو لمس کرد.

\\\\\\\"پدرت بهترینشون بود، می‌دونی؟ شیرین‌ترین. وقتی رفت خیلی ناراحت شدم. ولی بعد تو ظاهر شدی، اینقدر شبیه... اینقدر... اون. مث اینکه برگشته بود.\\\\\\\"

\\\\\\\"تو چی هستی؟\\\\\\\" تونستم بپرسم.

آه کشید، مث اینکه سوال خسته‌کننده‌ست.

\\\\\\\"مهمه؟ با این همه از شما بوده‌ام. از پدربزرگ خیلی خیلی بزرگت، آیزاک. تو جنگل پیدام کرد، می‌دونی؟ گفت زیباترین زنیه که تو زندگیش دیده. برد خونه. معرفیم کرد به خانواده. خیلی ساده‌لوح بود.\\\\\\\"

\\\\\\\"چی کردی باهاش؟\\\\\\\"

\\\\\\\"هیچی.\\\\\\\" گفت، و یه چیز بدتر تو سادگی جواب بود. \\\\\\\"من هیچ کاری نمی‌کنم. فقط می‌مونم. و یه روز، اونا می‌رن. مث پدرت. مث پدربزرگت. مث همه‌شون. و من می‌مونم. منتظر بعدی.\\\\\\\"

تونستم بلند شم، تلوتلو خوردم عقب، دور از لمسش. تکون نخورد، فقط با اون چشمای عمیق، قدیمی، خالی نگاهم کرد.

\\\\\\\"چرا من؟\\\\\\\" صدام شکست.

\\\\\\\"چون تو بعدی هستی.\\\\\\\" با یه لبخند غمگین جواب داد. \\\\\\\"جو بعدی. آنتونی بعدی. جیمز بعدی. همیشه همون خون. همیشه همون بو. همیشه همون پایان.\\\\\\\"

دویدم. نمی‌دونم چطور، ولی دویدم بیرون از دفتر، بیرون از در اصلی، تو خیابون تاریک. دویدم تا جایی که دیگه نتونستم، تا ریه‌هام سوخت، تا روی آسفالت افتادم روی زانوم.

موبایلم رو نبردم، پول، کارت شناسایی. فقط موندم اونجا، نفس نفس می‌زدم، به خیابون خالی زل زده بودم، به چراغای خونۀ دور.

دنبالم نیومد.

نیاز نداره.

چون الآن، که اینو روی کامپیوتر یه کافی‌نت می‌نویسم، با پولی که یه غریبه داد وقتی ناامیدیمو دید، می‌تونم حسش کنم. می‌تونم حس کنم از یه جایی داره منو می‌بینه. بوشو تو باد حس می‌کنم. می‌دونم هرجا برم، اون اونجا خواهد بود.

دویست ساله اونجاست. دویست سال دیگم اونجا خواهد بود.

و من بعدی هستم.

بعدی تو لیست.

جو بعدی.

بعدی تو خانواده‌ای که انتخاب کرده.

گفت هیچ کاری نمی‌کنه. فقط می‌مونه.

ولی من بابام رو یادم میاد—سالم، فعال، ۷۲ سالگی مرد از سکته. پدربزرگم یادم میاد، ۵۸ سالگی مرد از \\\\\\\"عوارض قلبی.\\\\\\\" پدربزرگ بزرگم یادم میاد، تو \\\\\\\"تصادف مزرعه\\\\\\\" مرد.

هیچ کاری نمی‌کنه. فقط می‌مونه. و تا اون می‌مونه، ما می‌ریم.

ما پژمرده می‌شیم. ما محو می‌شیم. ما می‌میریم.

و اون می‌مونه.

منتظر.

همیشه منتظر.

اگه کسی اینو خوند، سعی نکن پیدام کنی. سعی نکن کمک کنی. فقط... مواظب باش کی رو دوست داری. مواظب باش کی زیادی آشنا به نظر می‌رسه. مواظب باش کی مث اینکه همیشه اونجا بوده.

چون شاید، بله، همیشه اونجا بوده.

و شاید هیچوقت نمی‌ره.

Hannachills

نویسنده
نور نیست. صدا نیست. فقط تو و من و یه داستان.
4
داستان
233
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!