🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
گاراژ ممنوعه
👻 داستان ترسناک

گاراژ ممنوعه

📖 1 قسمت
👁️ 76 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.6 (5 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

**بابام بهم گفت هیچوقت شبها برم تو گاراژ. حالا می‌دونم چرا.**

هر چند عجیب بود، ولی همیشه به اون قانون احترام می‌ذاشتم. برام معنی خاصی نداشت. چه اتفاقی می‌تونست بیفته که نباید می‌دیدم؟ هر کاری که اونجا ساعتها هر شب می‌کرد، برام یه راز بود.

اوضاع وقتی عوض شد که صداها رو شروع کردم بشنوم.

تلق‌تولوک. صدای چرخ دنده. صداهای خیس چسپناک. ناله‌های آهسته.

همه‌ش از اونور در گاراژ میومد. یه شب که یواشکی رفتم بیرون، شنیدمش. گوشم رو چسبوندم به در کشویی. یه لرز از ته ستون فقراتم بالا اومد.

فرداش صبح از بابام پرسیدم دیشب تو گاراژ مشغول بودی؟ حال و هوای اتاق فوری عوض شد، جوری که حس می‌کردی. همون یه نگاه سرد و تندش کافی بود تا سوالمو پس بگیرم. هیچوقت آدم خشن نبود، ولی اون لحظه فهمیدم می‌تونست باشه.

چند هفته بعد، چند بار دیگه یواشکی رفتم بیرون و به در گاراژ گوش کردم. هر بار همون صداها رو شنیدم. تو ذهنم سعی می‌کردم تصور کنم چه خبره. با خودم گفتم شاید قاتل زنجیره‌ای‌ست. این فکر خون تو رگام منجمد کرد.

یه نقشه کشیدم و تمرین کردم. که ببینم چه خبره. تو روشنایی روز، وقتی پدر و مادرم داشتن شام درست می‌کردن، با احتیاط در گاراژ رو بالا زدم و بعد اونقدر پایین آوردم که به نظر بسته بیاد، ولی یه شکاف کوچیک، تقریباً نامرئی، تهش موند.

بعد از اینکه مامان رفت خوابید، حدود ساعت ۱ نصف شب، یواشکی رفتم بیرون و رفتم سمت در گاراژ. از اونور صدا پا میومد. رو زمین ناهموار دراز کشیدم به شکم. صورتم چسبیده بود به در، به زودی می‌تونستم تو اتاق رو ببینم.

دیدمش که رفت سمت یه قفسه و یه ظرف سیاه برداشت. درش رو باز کرد. بعد برد بالا، از دید من خارج شد، فقط تا بالای بازوش رو می‌دیدم.

قورت‌دادن‌های غلیظ و با زحمت. نزدیک بود بالا بیاره. داشت یه چیزی می‌خورد. قطره‌های دراز و زرد و چسبناک دیدم که چکیدن روی جلوی پیرهنش و بعد زمین، یه کم کوچیک درست کردن.

روغن موتور.

داشت روغن موتور می‌خورد. از همون صداش دلم به هم خورد. شکمم گره خورد. همونجا رو سیمان سرد دراز کشیده بودم، سنگین و سفت شده بود. نتونستم تحمل کنم. بلند شدم و رفتم. اون شب نخوابیدم. فرداش صبح هنوز دلم درد می‌کرد، گره نمی‌خواست باز بشه.

بعد از اون، سخت بود به بابام نگاه کنم. حرصم می‌داد. بعد از اون صحنه، اون... یه جور دیگه به نظر می‌رسید. متوجه شدم جور عجیبی خشک و بی‌احساس راه می‌ره و حرف می‌زنه. فقط عجیب بود.

شب بعد برگشتم. در رو یه کم بالاتر زدم، فقط اونقد که کل بدنش رو ببینم. دعا می‌کردم متوجه نشه.

اومد تو. مستقیم رفت سمت جعبه ابزار. دریل برقی رو برداشت. پیرهنش رو درآورد. از من برگردوند، دیدم دریل رو برد سمت سینه‌ش. امیدوار بودم پیاده‌رو صدای تندتند قلبم رو لو نده.

ووووووووووووو!

دریل تو یه چیزی فرو می‌رفت، یه چیز سفت ولی گوشتی. صدا خیس می‌داد. چند ثانیه بعد، یه پیچ خونین دیدم و صدای جیغ‌مانندش رو شنیدم که افتاد زمین. بعد یکی دیگه.

بعد صداهای ترق‌تروقی اومد که آدم فک می‌کنه دندوناش خرد بشه. مث اینکه استخون از جاش در میاد.

برگشت سمت جعبه ابزار، از نیمرخ می‌دیدمش. می‌تونستم سینه‌ش رو ببینم، مث یه کابینت باز شده بود. یه تیکه پوست پشمالو مستطیلی شکل رو به من بود. نوری که ازش عبور می‌کرد، قفسه سینه رو نشون می‌داد، و یه چیز دیگه. باریک و تیره زیر پوست. مث سیم.

با چشمای باز و بدون پلک زدن دیدم که چطور با احتیاط باز کرد و با هر چی پشت اون دریچه گوشتی بود ور رفت. بعضی وقتا یه صدای پاره شدن یا ترق عجیب میومد، بعدش یه ناله کوتاه و نفس‌های سنگین. بعضی وقتا خون می‌چکید. بعضی وقتا هم اون مایع زرد.

آخرش بستش و رفت.

گره تو دل من بزرگ‌تر و سفت‌تر شده بود. درد می‌کرد. حالت تهوع داشتم. جلوی استفراغ رو همونجا گرفتم.

فرداش با مامانم تو خیابون راه می‌رفتیم، رفتیم خرید.

\\\\\\\\\\\\\\\"بابا... اخیراً عجیب و غریب به نظر نمی‌رسه؟\\\\\\\\\\\\\\\"

\\\\\\\\\\\\\\\"عجیب و غریب؟ منظورت چیه؟\\\\\\\\\\\\\\\" برگشت سمت من، ابروهاش تو هم بود.

\\\\\\\\\\\\\\\"مثلاً، از نظر پزشکی خوبه؟ از نظر جسمی؟\\\\\\\\\\\\\\\" چشمام عصبی بود، از نگاه کردن طفره می‌رفتم.

یه پوزخند زد. \\\\\\\\\\\\\\\"پدرت مرد قوی‌ایه. خودت می‌دونی. اینا رو از کجا میاری؟\\\\\\\\\\\\\\\"

\\\\\\\\\\\\\\\"فقط بعضی وقتا فکر می‌کنم... راجع به اینکه تو گاراژ همیشه چیکار می‌کنه.\\\\\\\\\\\\\\\" صدایم آروم شد تا حد زمزمه.

صداش یه کم شادتر شد. \\\\\\\\\\\\\\\"عزیزم، اون بیشتر از خوبه. داره بزرگ و قوی می‌شه، درست مث خودم. درست مث تو که الان داری!\\\\\\\\\\\\\\\"

انگشتش رو زد رو دماغم و یه لبخند چسبناک و مصنوعی زد. دل پیچه گرفتم و فهمیدم اگه بیشتر بپرسم، سردرگم‌تر می‌شم. به هر حال، آخرین حرفش گیجم کرد.

داشتم چی می‌شدم؟

چند شبی که دیگه خوابم نمی‌برد، به سقف زل زدم و تو ذهنم ایده‌ها و نگرانی‌ها رو ور می‌دادم. دل دردهام اونقدر زیاد شده بود که مرتب قرص معده می‌خوردم. ولی هنوز بود. با خودم گفتم، خواهش کردم، که حتماً همه‌ش یه سوءتفاهمه. و باید شک و تردیدمو از بین ببرم.

آخرش، تصمیم به عمل گرفتم.

چند شب بعد از اون حرف با مامان، رفتم تو گاراژ درست قبل از نیمه‌شب، قبل از اینکه بابام بیاد. یه عالمه کارتون پیدا کردم با یه برزنت آبی روی‌اش، خودم رو لای اونا قایم کردم. اونقد زاویه خوبی بود که بتونم بابام رو از روبرو کامل ببینم، اگه همون طور که دفعه قبل کرده بود رو به همون جهت وایسه.

دو ساعت با استرسی که رگهای قلبم می‌زد منتظر بودم. وقتی در باز شد، نزدیک بود سکته کنم.

همون روال همیشگی رو انجام داد. جعبه ابزار، دریل برقی، پیرهن درآوردن. دریل رو بالا آورد، مته پیچ‌گوشتی رو گذاشت رو یه شیار سفت زیر پوست. ماشه رو کشید.

پوست نازک فوری پاره شد، دور مته پیچید و آویزون موند. زیرش یه پیچ کوچیک خونین بود. سریع از تو سینه‌ش باز شد و افتاد زمین. قیافه‌ش رو می‌دیدم که از درد بهم پیچیده. همین کار رو پایین‌تر سینه‌ش با یه پیچ دوم تکرار کرد.

وقتی پیچ بعدی افتاد، ناخناش رو فرو کرد زیر یه برآمدگی سمت راست دنده‌هاش، بین سوراخ پیچا. محکم کشید.

فکم رو محکم به هم فشار دادم، دندونام مث اینکه هر لحظه ممکنه خرد بشن.

پوست کش اومد و پاره شد. استخونای دنده صدا دادن و ترق‌تروق کردن. دریچه سینه‌ش داشت باز می‌شد. خون و روغن و مایع غلیظ رشتهرشته می‌چکید و یه موج از بوی بنزین، موی سوخته و مواد شیمیایی به مشامم خورد.

بعد داخلش رو دیدم.

سینه‌ش پر بود از این پیستونای فلزی براق و درهم‌پیچیده. چرخ دنده. تسمه. لوله سیاه. همه‌ش با یه لزجی قهوه‌ای مایل به قرمز پوشیده شده بود. دسته‌ای از سیم‌های مسی دور یه ریه سیاه و لرزان پیچیده بودن. با هر نفس سخت، بزرگ و کوچیک می‌شد. تو این شلوغی، هیچ عضو انسانی دیگه‌ای دیده نمی‌شد.

بی‌اختیار بالا آوردم. دستم رو گذاشتم رو دهنم، بندهای انگشتام سفید شده بود از فشار. قلبم داشت بیش از حد کار می‌کرد.

به پایین نگاه کرد، مستقیم به همون شکاف ته برزنت. مستقیم به من.

دستش رو انداخت و اون دریچه گوشتی رو محکم بست، سر جاش چفت شد، پوست نازک دورش هنوز آویزون بود. نشست و برزنت رو بالا زد.

\\\\\\\\\\\\\\\"پسر.\\\\\\\\\\\\\\\" زمزمه کرد، چشمای تیره‌ش با تمرکز به من دوخته شده بود.

\\\\\\\\\\\\\\\"م... م... من...\\\\\\\\\\\\\\\" نتونستم بهانه بیارم. زیادی رفته بود جلو.

\\\\\\\\\\\\\\\"بهت گفتم نیا اینجا، نگفتم؟\\\\\\\\\\\\\\\" با عصبانیت سرش رو تکون داد. \\\\\\\\\\\\\\\"باید می‌فهمیدی دیگه، نه؟ هیچ فرقی با مادرت نداری.\\\\\\\\\\\\\\\"

سعی کردم عقب برم، ولی به یه کارتون خوردم.

\\\\\\\\\\\\\\\"می‌ترسی؟ باید هم بترسی.\\\\\\\\\\\\\\\" دستش رو گذاشت رو سینه‌ش که به هم ریخته بود. \\\\\\\\\\\\\\\"تو پسر منی. تو خود منی.\\\\\\\\\\\\\\\"

\\\\\\\\\\\\\\\"چ... چی؟ یعنی چی؟\\\\\\\\\\\\\\\" دستم رو بردم روی گره دلم، سنگینی و سفتی‌ش رو حس کردم.

\\\\\\\\\\\\\\\"الان دیگه می‌فهمی، هان؟\\\\\\\\\\\\\\\" لباش جمع شد تو یه لبخند. \\\\\\\\\\\\\\\"به کسی نگو. راز خانوادگی.\\\\\\\\\\\\\\\" انگشت خیس و چکه‌ن‌دار رو برد جلوی دهنش، هیس کرد.

رو پاهای لق بلند شدم و دویدم بیرون از اتاق.

رفتم تو اتاقم، در رو قفل کردم. باید می‌فهمیدم.

چاقوی جیبی‌ام رو برداشتم.

دستای لرزان تیغه رو برد روی گره. بریدم تو خودم، یه درد داغ تو شکمم پیچید. یه برش دو سه سانتی همه‌چیزی بود که لازم داشتم. پوست کنار رفت، یه سوراخ بیضی شکل درست شد.

یه لوله سیاه دیدم، سفت، پلاستیکی، پوشیده از همون لزج خونی. شیار عمیق داشت و خمیده بود. دست زدم بهش، گرمای غیرقابل حرکت و سنگینش رو حس کردم. اون لحظه، یه جور عجیبی حس آرامش عجیبی بهم داد.

اینو اینجا می‌فرستم چون نمی‌تونم این راز رو نگه دارم. وحشت‌زده‌ام. ولی هیجان‌زده هم هستم. می‌خوام با مردم به اشتراک بذارمش.

حتماً همون چیزیه که مامان گفت. دارم رشد می‌کنم. درست مث بابام.

به زودی بزرگ و قوی می‌شم.

Hannachills

نویسنده
نور نیست. صدا نیست. فقط تو و من و یه داستان.
4
داستان
231
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!