🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
داستان شهر زامبی‌ها
👻 داستان ترسناک

داستان شهر زامبی‌ها

📖 1 قسمت
👁️ 74 بازدید
🔖 2 ذخیره
3.6 (10 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

روزی که همه چیز عوض شد

صبح روز جمعه بود. آفتاب می‌تابید. پرنده‌ها آواز می‌خواندند. سارا توی رختخوابش دراز کشیده بود و به تعطیلات فکر می‌کرد. صدای مادرش آمد سارا جان بیدار شو صبحانه آماده است.
سارا بلند شد. رفت سر صبحانه. بابا روزنامه می‌خواند. مادر چای می‌ریخت. همه چیز عادی بود. مثل همیشه.
ناگهان تلویزیون خبر قطع کرد. یک گوینده با صورت سفید گفت خبر فوری خبر فوری. در شهر یک بیماری عجیب پخش شده. مردم بیمار می‌شوند. رفتارشان عوض می‌شود. لطفاً در خانه بمانید.
بابا اخم کرد. گفت این چه خبری است. مادر گفت نگران نباشید. شاید شوخی باشد.

یک دفعه صدای جیغ از خیابان آمد. سارا دوید طرف پنجره. نگاه کرد. همسایه‌شان آقای رضایی را دید که دارد یک آدم دیگر را گاز می‌گیرد. صورت آقای رضایی کبود بود. چشمهایش سفید شده بود. راه رفتنش عجیب بود.
سارا جیغ زد. بابا دوید جلو. پرده را کشید. گفت از پنجره دور شو. مادر چمدان را بیار. باید برویم جای امن.
سارا پرسید کجا برویم. بابا گفت یادگاری پدربزرگ توی کوه‌های شمال. آنجا امن است. دور از شهر.
سریع وسایل لازم را جمع کردند. آب. غذا. چراغ قوه. پتو. دارو. همه را ریختند توی ماشین. سوار شدند. خواستند بروند.

ولی خیابان پر بود از آدمهای بیمار. آدمهایی که راه می‌رفتند مثل ربات. دستهایشان را جلو می‌گرفتند. دهانشان باز بود. چشمهایشان خالی بود.
بابا گفت باید از راه پشتی برویم. ماشین را روشن کرد. آرام آرام رفت طرف کوچه پس کوچه.
توی راه چند تا از آن آدمها را دیدند. به ماشین حمله کردند. بابا گاز داد. ماشین تندتر رفت. آنها را پشت سر گذاشت.
یک دفعه یک مرد بیمار پرید جلوی ماشین. بابا فرمان را پیچاند. ماشین خورد به دیوار. بوم. صدای مهیبی آمد. ماشین خاموش شد.

بابا گفت همه پیاده شوید. باید بدویم. سارا و مادر پیاده شدند. بابا هم پیاده شد. دویدند طرف یک ساختمان نزدیک.

توی راه سارا زمین خورد. زانویش زخمی شد. مادر برگشت. سارا را بلند کرد. یک زامبی داشت نزدیک می‌شد. نزدیک و نزدیکتر.
یک دفعه یک دست آمد و سارا را کشید توی یک مغازه. مادر هم دوید داخل. بابا هم آمد. در را بستند. زامبی بیرون ماند.

یک پسر جوان جلویشان بود. لباس نظامی پوشیده بود. تفنگ داشت. گفت من امیر هستم. سرباز هستم. شما کی هستید.
سارا نفس نفس زد و گفت ممنونم نجاتمان دادی. من سارا هستم. اینها مامان و بابای من هستند.
امیر گفت اینجا فعلاً امن است. ولی باید برویم جای دیگر. اینجا غذا ندارد. آب ندارد.
بابا گفت ما می‌خواهیم برویم شمال. خانه پدربزرگ. امیر گفت من هم با شما می‌آیم. تنها که می‌میرم. با هم بهتر می‌توانیم بجنگیم.
همگی دست دادند. تیمشان چهار نفر شد. سارا. مادر. بابا. امیر.
باید از شهر خارج می‌شدند. راه درازی در پیش بود. پر از خطر.

مهناز اکبری

نویسنده
این نویسنده تاکنون بیوگرافی خود را وارد نکرده است.
2
داستان
59
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 2

ص
صدف مرتضی علی
2026/03/14 - 11:10
داست خوبی میشه ادامه بده
ش
شبنم
2026/03/14 - 13:52
این داستان ادامه داره ؟